میرقصم ...موسیقی هایی که دوست دارمو گوش میدم...آشپزی میکنم و گاهی هم نمی کنم.
سیگار کمتر میکشم مشروب کمتر می خورم.
مشغول مونتاژ مستندی هستم که سال هاپیش گرفتم و همیشه ازشون بدم میومد و به نظرم کار
ضعیفی شده بود
حالا هم نه اینکه کاره ویژه ای باشه ولی دوسش دارم چون دیگه درگیر بوجود آوردنش شدم ...
منظم مدارکمو و ترجمه هامو وهمه ی کارهایی که برای پذیرش دانشگاه فرانسه باید انجام بدم
رو پی گیری میکنم....از پارسال امید وارترم .
با وجودی که آقای سقکوزی همه ما رو به نوعی ترو ریست میدونه ودلیلی برای رفتن ما به کشورش
نمی بینه
...ولی من حتی امیدوارم که بجای یک شهرستان مثل لیون یا سنت اتین از یک دانشگاه سینمایی تو
پاریس پذیرش بگیرم....
اینجا کمتر می نویسم ولی هر روز صبح منظم تو دفتر شخصیم یادداشت می نویسم .چیزهای خیلی
روزمره ...چی کارا کردم چی کارا باید بکنم ...چیه که نگرانم میکنه یا چیه که خوشحالم کرده و از این جور
چیزا....تنها چیزی که نگرانم می کنه این رو زا اینه که نکنه چشمه ی خلا قیتم خشک شده که نوشتنم
نمی یاد البته قبلن هم گاه گداری میومد سراغم با هزار تا غلط و اشکال ...نمی دونم شایدم خلاقیت
نصفه نیمه ام فعلن مشغوله کاره مستندمه ...شایدم خشک شده ...اینقدر یه مدت ازش استفاده نکردم
گذاشته رفته...نمی دونم
به هر حال روز های معمولی... با آراش و گه گاهی اضطراب...سریع و تند و پر مشغله ای رو میگذرونم و
فعلن انگار راضیم ...خودم هم باورم نمیشه!

