همش آه و ناله و روز مره گی و افسردگی و ....خواب....خواب
دیروز صبح زود بیدار شدم که البته شبش باهمراهیه قرص های خواب عزیزم به زور و زحمت ساعت ۳ خوابده بودم...کلاس فرانسه مثل همیشه گذشت با این احساس که دریافت خوبی سر کلاس ندارم و همه چیز یادم رفته و مثل گذشته که سر کلاس همه چیزو یاد میگرفتم نیست...یه فیلم مستند دیدم ...آشپزی کردم و ناهارخوردم....کمی از راش های مستندم رو دیدم و یادداشت برداشتم...کمی از کتاب مستند سازی رو خوندم...قرص هامو طبق دستور دکترم ساعت ۸ شب خوردم که زود بخوابم ...آخرشب هم یه فیلم سبک و سرگرم کننده دیدم....روز بدی نبود ...معمولی و باجون کندن برای زندگی کردن ومثلن پویا بودن گذشت !
اما امروز صبح قرار بود ۷ صبح بیدار شم و درس بخونم هفته ی دیگه دو تا امتحان دارم...صبح با سردرد و چشم دردو گوش درد بیدار شدم....همه ی قرار های کاری و مالی و تحقیقی صبح و ظهر و بعداز ظهر م رو تعطیل کردم...تا ساعت ۶ بعداز ظهر خوابیدم!!!!!!!!!!
حالا بی تابم و اضطراب دارم برای همه ی برنامه های انجام نشدم و این خواب لعنتی حالم با قرص و دوا و درمون بهتره ...حال جسمیم ولی حال روحی ! بی تاب و مضطرب و سرگردونه ...
دوباره فردا چند تا قرار دارم...احتمالن تا صبح بیدارم شاید هم اصلن نخوابن چون خیال ندارم قرصای خوابم رو بخورم...
میبینی اشی جون چیزی برای نوشتن ندارم ...خستتون میکنم با این اراجیف احمقانه و کودکانه...!!!!!!!!!
تبدیل شدم به یک موجود تنبل ...افسرده ...نامنظم...بد قول ....مضطرب و بی قرار...

