شعری برای تولد چهل و سه سالگی ام
تمام شدن
در مقبره یک اتاق
بدون سیگار یا شراب...
با یک حباب لامپ
و یک شکم بر آمده
و مو های خاکستری
و شادی از داشتن یک اتاق
صبح
همه بیرون در حال پول درآوردنند
قاضی ها، نجارها، لوله کش ها، پزشک ها،
روزنامه پخش کن ها، پلیس ها، آرایش گر ها،
ماشین شورها، دندان پزشک ها، گل فروش ها،
خدمت کار ها، آشپز ها، راننده های تاکسی
و تو روی پهلوی چپت غلت می زنی
تا آفتاب به جای آزردن چشم هایت
به پشتت بتابد
به نظر می رسد دیگر نباید خانه ای ساخت
به نظر می رسد دیگر نباید ازدواج کرد
به نظر می رسد مردم دیگر نباید کار کنند
ودر اتاق های کوچک بدون پرده ی طبقه های دوم
زیر نور لامپ
فقط بنشینند
بسیار چیز هاست برای فراموش کردن
و بسیار کارهاست برای نکردن
و در دارو خانه ها و فروشگاه ها و بارها
آدم ها خسته اند، حال تکان خوردن ندارند
و من شب ها کنار خانه می نشینم
و داخلش را نگاه می کنم
خانه دوست ندارد که ساخته شود
از کنارش تپه های ارغوانی را می بینم
و اولین نور عصر گاهی را
سرد است
" بو کوفسکی "

