تبليغاتX
دنبال کلمه می گردم
این روزا حال و روزم بهتره .کلاس های فرانسمو منظم میرم .درس های فرانسه مو نامنظم میخونم.

میرقصم ...موسیقی هایی که دوست دارمو گوش میدم...آشپزی میکنم و گاهی هم نمی کنم.

سیگار کمتر میکشم مشروب کمتر می خورم.

مشغول مونتاژ مستندی هستم که سال هاپیش گرفتم و همیشه ازشون بدم میومد و به نظرم کار

ضعیفی شده بود

 حالا هم نه اینکه کاره ویژه ای باشه ولی دوسش دارم چون دیگه درگیر بوجود آوردنش شدم ...

 

 منظم مدارکمو و ترجمه هامو وهمه ی کارهایی که برای پذیرش دانشگاه فرانسه باید انجام بدم

 رو پی گیری میکنم....از پارسال امید وارترم .

با وجودی که آقای سقکوزی همه ما رو به نوعی ترو ریست میدونه ودلیلی برای رفتن ما به کشورش

نمی بینه

 ...ولی من حتی امیدوارم که بجای یک شهرستان مثل لیون یا سنت اتین از یک دانشگاه سینمایی تو

پاریس پذیرش بگیرم....

اینجا کمتر می نویسم ولی هر روز صبح منظم تو دفتر شخصیم یادداشت می نویسم .چیزهای خیلی

روزمره ...چی کارا کردم چی کارا باید بکنم ...چیه که نگرانم میکنه یا چیه که خوشحالم کرده و از این جور

چیزا....تنها چیزی که نگرانم می کنه این رو زا اینه که نکنه چشمه ی خلا قیتم خشک شده که نوشتنم

نمی یاد البته قبلن هم گاه گداری میومد سراغم با هزار تا غلط و اشکال ...نمی دونم شایدم خلاقیت

نصفه نیمه ام فعلن مشغوله کاره مستندمه ...شایدم خشک شده ...اینقدر یه مدت ازش استفاده نکردم

گذاشته رفته...نمی دونم

به هر حال روز های معمولی... با آراش و گه گاهی اضطراب...سریع و تند و پر مشغله ای رو میگذرونم و

 فعلن انگار راضیم ...خودم هم باورم نمیشه!

+ نوشته شده توسط شما "من" در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 9:3 بعد از ظهر |
امشب بعد از مدت ها احساس شادی و آرامش خوبی دارم.

حکم دلارام علی متوقف شد.

انگار میشه امیدوار بود به گه گاهی شنیدن خبرهای خوب و احساس شادی از یک اتفاق مثبت...خدایا چقدر به این جور چیزها احتیاج دارم تا دوباره حست کنم ..دوست دارم باهات آشتی کنم ولی خیلی وقته گمت کردم ...بازم خودتو نشون بده ...منتظرم

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 5:31 بعد از ظهر |
چشم هایم

سیاهی را میبیند

دهانم

ظلمت را می گوید

دستهایم

به تیره گی اشاره میکند

پاهایم

به سوی پوچی میرود

 

 

آینه های خاکستری !

تصویرها ی سیاه!

 

 

روزی

 همه ی شمارا خواهم شکست

آن گاه

 بی دغدغه و اضطراب

در پوچی و سیاهی

 محو خواهم شد 

بقول وبلاگ نویس ها:پ.ن.

دوم آبان سالگرد وبلاگم بود که گذشت .همین الان اتفاقی دیدم .نوشته هامو که مرور میکنم میبینم که از اولش هم حالم خوب نبود! ...ولی خیلی امیدوار تر از الان بودم! تو این یک ساله چه بلایی سرم اومده !؟چون یادداشت های شخصیه مثل دفتر خاطرات می مونه و همه چی رو بهم یادآوری میکنه...

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در جمعه 11 آبان1386 و ساعت 1:30 قبل از ظهر |
میگه:

توبه هیچی راضی نیستی...

تو هیچ وقت راضی نمیشی...

باخودم فکر می کنم این یعنی همون حرف هایی که استادم بهم میگفت؟!

(میگفت :

تو ایده آلیست و کمال گرایی ...اینو از کارات میشه فهمید.)

یاشایدم مفهوم دیگه ای داره !

گاهی پیش اومده که از چیزی ...کاری ....اتفاقی ...راضی باشم و خوشحال .ولی واقعن راست میگه که من هیچ وقت از هیچ چیز رضایت ندارم؟!...نمی دونم شاید این جوری به نظر میام!

خیلی ذهنمو مشغول کرده ...

نمی دونم حالا خوبه که من سخت تر و دیر تر راضی میشم یا بده ؟!...نمی فهمم این انتقادشو !

شایدم این نقطه ضعف بزرگیه ...نمی دونم!!!

بالاخره ...این ...ویزگیه ؟!...کاراکتره؟! ....یا نقطه ضعف ؟!

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 3:26 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM