این غم لعنتی رهایم نمی کند
و زندگی تک تک سلول های مغزم را
تحلیل برده است
ردیف کتاب ها پشت سرم است
موهای تنک ام رامی خارانم
و به دنبال کلمه می گردم....
" چارلز بوکفسکی "
ترجمه: " پیمان خاکسار"
|
این غم لعنتی رهایم نمی کند و زندگی تک تک سلول های مغزم را تحلیل برده است ردیف کتاب ها پشت سرم است موهای تنک ام رامی خارانم و به دنبال کلمه می گردم....
" چارلز بوکفسکی " ترجمه: " پیمان خاکسار" + نوشته شده توسط شما "من" در جمعه 27 مهر1386 و ساعت
7:56 بعد از ظهر |
چیزی برای نوشتن ندارم
همش آه و ناله و روز مره گی و افسردگی و ....خواب....خواب دیروز صبح زود بیدار شدم که البته شبش باهمراهیه قرص های خواب عزیزم به زور و زحمت ساعت ۳ خوابده بودم...کلاس فرانسه مثل همیشه گذشت با این احساس که دریافت خوبی سر کلاس ندارم و همه چیز یادم رفته و مثل گذشته که سر کلاس همه چیزو یاد میگرفتم نیست...یه فیلم مستند دیدم ...آشپزی کردم و ناهارخوردم....کمی از راش های مستندم رو دیدم و یادداشت برداشتم...کمی از کتاب مستند سازی رو خوندم...قرص هامو طبق دستور دکترم ساعت ۸ شب خوردم که زود بخوابم ...آخرشب هم یه فیلم سبک و سرگرم کننده دیدم....روز بدی نبود ...معمولی و باجون کندن برای زندگی کردن ومثلن پویا بودن گذشت ! اما امروز صبح قرار بود ۷ صبح بیدار شم و درس بخونم هفته ی دیگه دو تا امتحان دارم...صبح با سردرد و چشم دردو گوش درد بیدار شدم....همه ی قرار های کاری و مالی و تحقیقی صبح و ظهر و بعداز ظهر م رو تعطیل کردم...تا ساعت ۶ بعداز ظهر خوابیدم!!!!!!!!!! حالا بی تابم و اضطراب دارم برای همه ی برنامه های انجام نشدم و این خواب لعنتی حالم با قرص و دوا و درمون بهتره ...حال جسمیم ولی حال روحی ! بی تاب و مضطرب و سرگردونه ... دوباره فردا چند تا قرار دارم...احتمالن تا صبح بیدارم شاید هم اصلن نخوابن چون خیال ندارم قرصای خوابم رو بخورم... میبینی اشی جون چیزی برای نوشتن ندارم ...خستتون میکنم با این اراجیف احمقانه و کودکانه...!!!!!!!!! تبدیل شدم به یک موجود تنبل ...افسرده ...نامنظم...بد قول ....مضطرب و بی قرار...
+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت
9:17 بعد از ظهر |
فردا اولین روزه کلاسه فرانسمه بعداز سه ماه! ...همه چی یادم رفته ... اعتماد به نفسم... شوقم...انگیزه ام... امیدم ...همه چیمو از دست دادم ... هر روز قرار میذارم دوباره وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی کنم... هر روزقرار میذارم که راش های مستندم روببینم و برای مونتازش یادداشت بردارم... هر روز قرار میذارم که کمی از تحقیقه مستنده جدیدمو انجام بدم... هر روز قرار میذارم برم پیاده روی...اصلن کمی از این خونه ی لعنتی برم بیرون! هر روز قرار میذارم برم دنباله کارهای عقب افتادم ...تر جمه های مدارکم ...دانشگاه و گرقتنه لیسانسم و... هرروز قرار میذارم کمی فرانسه بخونم ..محضه یا د آوری بجای همه ی این ها هر شب تا صبح کتاب میخونم...از ترسه اینکه فکر نکنم و مضطرب نشم هنوز یه کتابو تموم نکرده کتاب بعدی رو شروع میکنم....
روزی سه تا فیلم میبینم ...انگار مسابقست !.... هر صبح تا ظهر و حتی هر صبح تا عصر!!
به لطفه " هالو پریدول " و " کلونازپام " نازنین می خوابم . وچقدر خوبه که همش خواب باشم ...کارهای زیادی دارم که
می تونم این جوری ازشون فرار کنم و فکرای آزار دهنده و مضطرب کننده ای که تو خواب یه جوره جالب تری میاد سراغم! آخ ...خواب نازنین عاشقتم ...تو از همه ی کتابها و فیلم های دنیاهم بهتری!
+ نوشته شده توسط شما "من" در دوشنبه 9 مهر1386 و ساعت
11:41 بعد از ظهر |
شعری برای تولد چهل و سه سالگی ام تمام شدن در مقبره یک اتاق بدون سیگار یا شراب... با یک حباب لامپ و یک شکم بر آمده و مو های خاکستری و شادی از داشتن یک اتاق صبح همه بیرون در حال پول درآوردنند قاضی ها، نجارها، لوله کش ها، پزشک ها، روزنامه پخش کن ها، پلیس ها، آرایش گر ها، ماشین شورها، دندان پزشک ها، گل فروش ها، خدمت کار ها، آشپز ها، راننده های تاکسی و تو روی پهلوی چپت غلت می زنی تا آفتاب به جای آزردن چشم هایت به پشتت بتابد به نظر می رسد دیگر نباید خانه ای ساخت به نظر می رسد دیگر نباید ازدواج کرد به نظر می رسد مردم دیگر نباید کار کنند ودر اتاق های کوچک بدون پرده ی طبقه های دوم زیر نور لامپ فقط بنشینند بسیار چیز هاست برای فراموش کردن و بسیار کارهاست برای نکردن و در دارو خانه ها و فروشگاه ها و بارها آدم ها خسته اند، حال تکان خوردن ندارند و من شب ها کنار خانه می نشینم و داخلش را نگاه می کنم خانه دوست ندارد که ساخته شود از کنارش تپه های ارغوانی را می بینم و اولین نور عصر گاهی را سرد است
" بو کوفسکی " + نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 1 مهر1386 و ساعت
1:34 قبل از ظهر |
|
|