تبليغاتX
دنبال کلمه می گردم

این یه شعر کودکانست ماله خیلی وقت پیش دوسش داشتم دوباره ...امروز برای من عجیب ترین روزه زندگیم بود...آرامش ...شادی...ترس... اضطراب...دلهره...  و هزار تا علا مت سووال!!!

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

 آسمان و دریا را طو فانی ندید!

 

ابرهای سیاه دیگر نکشید!

 

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

کوه ها را تنها ندید!

 

خو رشید را خندان تر کشید !

 

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

حوض ها را خالی ندید!

 

پر واز ما هی ها را کشید!

 

 

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

 

 

تا اخر دنیا دوید!

 

 

 

از روی دیوارها پرید!

 

 

 

همه ی روءیا ها را دید!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 و ساعت 6:58 بعد از ظهر |

ای من ! ای زندگی !

در میان این همه تکرار پرسش

در میان انبوه بی پایان بی ایمانان

در شهر های آکنده از ابلهان

ای من ! ای زندگی من !

به چه باید دل خوش داشت؟

                                          پاسخ :

 

 

به اینکه تو اینجایی

که زندگی هست و بودن هست

که نمایش بزرگ هنوز بر جاست

تا تو هم کلامی بر آن بی افزایی

 

 

                  "والت ویتمن "

+ نوشته شده توسط شما "من" در جمعه 28 اردیبهشت1386 و ساعت 4:54 قبل از ظهر |

 

تف به رفاقت 

لعنت به معرفت

گه بگیره هر چی نو ستالزیه

شاشیدم به هر چی مثلن دوستیه

عقم می گیره از کمک ...هم دردی ...دردو دل های دوستانه

....چه جملاته دروغی: ...دوستی!! ...مشارکت !!...دوست داشتن!!....

 

حق دارین نفهمین چی میگم !

 

فقط خودم میفهمم که تا عمق وجودم سوخته و از شدته

عصبانیت دلم میخواد فریاد بکشم ...و اون رفیقه نا رفیقه

سود جو و منفعت طلبی که امروز شاشید به هر چی

رفاقت و شراکت و دوستی و خاطرست...

 

دیگه برام تموم شد ...احساس میکنم تجربه ی تلخه

امروز رو با تمامه وجودم حس کردم و از حالا به بعد

حرمته دیگه ای برای دوستی های پاک و خالصه قدیمیم

قائلم ودیگه هر کس و ناکسی رو به درونم ...وجودم و

لحظاته عزیزه زندگیم راه نمیدم...

 

از امروز به بعد تعریفه جدیدی برای دوستی دارم  و به خودم

قول میدم که مواظب خودم باشم و نذارم که بازیچه ی آدم ها بشم

 

اون نارفیق و همه ی زجر ها و آزارهای این ما ه های گذشته اش دیگه برام تموم شد ....

 

"لطفن غر نزنین که بد دهنی کردم و خوب ننوشتم و شا عرانه و ادیبانه وفلان و بهمان نیست ...اینقدر عصبانیم که فقط فریاد زدم...من این جوری بار اومدم...وقتی خندم بگیره قهقهه  میزنم و وقت گریه اشک میریزم و وقتی که خشمگین و عصبانیم فریاد می کشم و از درون می لرزم...

اینا همش فریاده که ته حلقم گیر کرده و داره خفم میکنه...

ولی خوبه!..آره !....احساس میکنم با لا خره برای دو باره شروع کردنه زندگیم آماده شدم...

 

شوکه وحشتناکی بود برای من که برای دوستی و رفاقت و خاطرات مشترک حرمته زیادی قائل بودم ...ولی لازم بود!

انگار از خواب بیدار شدم ...انگار دوباره زنده شدم   ......

 

و دیگه توانه فریاد زدن ندارم ....خسته ام ...باید استراحت کنم از امشب میخوام زندگیه تازه ای رو شروع کنم...

 

چه طوری میشه کارهایی رو که دو نفر لحظه به لحظشو باهم انجام دادن و این وسط یه نفر که خونش ۳ ماهه تموم تبدیل به آشغال دونیه پر از بوی رنگ و آرده سوخته و تینر شده ... و پدرش در اومده از غرغر های شو هرشو و ...ازهم تفکیک کرد؟ ...اصلن مگه میشه راجع به کاره شراکتی یه نفره تصمیم گرفت ؟!

یا اصلن شایدم منه دیوونه اشتباه می کنم که اینقدر نسبت به اطرافیانم و شراکت و کاره دو نفره احساسه مسوولیت می کنم؟...شایدم بهتره مفهومه بعضی از کلمات رو دوباره پیداکنم ؟!

این ها تسویه حساب نیست ...فریاد و خشمه ...آخه به هیچ کس نمی تونم بگم... و برای گریه کردن و فریاد زدنم فقط اینجا رو دارم ...البته برای شادی و قهقهه و خنده و دیوونه بازی یه عالمه دوست و رفیق !!!دیشب حدوده ساعت ۳...دیگه طاقت نداشتم و باید به یکی می گفتم ...همین گفتنش هم آرومم می کنه حتا اگه هیچ کس با هام موافق نباشه یا چون ما جرا رو نمیدونه نفهمه چی میگم...الان آروم ترم و دارم درسم و میخونم...آره خیلی بهترم

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 23 اردیبهشت1386 و ساعت 4:8 قبل از ظهر |

 

 

خوب ترین آدم ها بیشتر به دست خودشان می میرند

فقط برای این که از بقیه فرار کنند

و آن ها که باقی می مانند

هیچ گاه کاملا درک نمی کنند

که چرا کسی

 باید ازدست آن ها فرار کند.

 

                                          چالز بو کوفسکی

 

                                   ترجمه :پیمان خاکسار

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 12:32 بعد از ظهر |

بیمارستان ها و زندان ها

بدتر از این نمی شود

توی تیمارستان ها

بدتر از این نمی شود

در بالا ترین طبقه برج ها

بدتر از این نمی شود

اتاق های محله های پایین شهر

بدتر از این نمی شود

جلسات شعر خوانی

کنسرت راک

مراسم اعانه جمع کردن برای معلولان

بدتر از این نمی شود

عزاداری ها

عروسی ها

بدتر از این نمی شود

جشن ها

اسکیت بازی روی یخ

عشق های دسته جمعی

بدتر از این نمی شود

نیمه شب

ساعت 3

ساعت5:45

بدتر از این نمی شود

 

افتادن از آسمان

جوخه اعدام

بهتراز این نمی شود

 

فکر کردن به هندوستان

نگاه کردن به غرفه های پاپ کورن

تماشای گاوی که ماتادور را لت و پار می کند

بهتراز این نمی شود

 

لامپ های جعبه شده

سگ پیری که به بادام زمینی های

داخل کیسه پلاستیکی پنجول می کشد

بهتراز این نمی شود

 

حشره کش زدن به سوسک ها

یک جفت جوراب تمیز

عرضه ای که استعداد را شکست می دهد

بهتراز این نمی شود

 

برابر جوخه اعدام

خرده نان دادن به مرغ های دریایی

سیب زمینی خرد کردن

بهتراز این نمی شود

 

فرش با جای سوختگی سیگار

ترک های پیاده رو

خدمتکارهای هنوز عاقل

بهتراز این نمی شود

 

دست هایم مرده اند

قلبم مرده است

سکوت

آداجوی صخره ها(1)

دنیای در حال سوختن(2)

 

برای من

بهتراز این نمی شود

 

 

1-      Adagio یکی از کندترین سرعت های اجرای موسیقی

2-   Ablaze به هر دو معنای سوختن و درخشیدن است. بوکفسکی به هر دو معنی نظر دارد

 

 

                    چالز بو کوفسکی

 

                      

                 ترجمه : پیمان خاکسار

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 16 اردیبهشت1386 و ساعت 8:15 بعد از ظهر |

می پرسم : " مادر قهوه "!!!!یعنی چی! ؟(هر چی فکر میکنم تو ذهنم

 

ارتباطی بین"مادر" و "قهوه" !!!!

 

پیدا نمی کنم!)

 

10 سالمه....

 

بابام داره با غچه رو آب میده و من هم رویه پله های حیاط نشستم .

 

شلنگ آبو میچرخونه طرفه من ...از بس شکه شده دستشو از روی شلنگ بر نداشته!

 

خیس آب میشم !...هول هولکی و نگران میگم :

 

بچه ها تو سر ویس به هم میگفتن ...

 

 از تر سم نمیگم که اینو برادرم به پسری که باهاش دعواش شده بود میگفت !

 

یه چشم غره ی اساسی بهم میره و میگه :

 

"دیگه نشنوم تکرار کنی ...حرفه خیلی بدیه...

 

دو بار ه شلنگو می چر خونه رو به با غچه و سکوت میکنه و سیبیلا شو می جوه!....

 

نطقم کور میشه ...هم خجالت میکشم و هم مضطرب .... 

 

(همیشه این سکوت و سبیل جویدنه با بام منو مضطرب میکنه)

 

ولی با خودم قرار میذارم تو اولین فرصت معنیشو از فر هنگه معینی که

 

مامانم تا زگی برا مونخریده پیدا کنم ...

  

همین چند روز پیشش معنیه "دیوس " رو پیدا کرده بودم....و کلی خجالت کشیده بودم

 

 

بجایه اونبچه ها یی که تو سر ویسه مد رسه اینو به هم گفته بودن.

 

...................................

 

همه ی این سال ها از خودم خوشم میو مد! و خوشحال بودم! که هنوزم با و جوده اینکه

 

خیلی از دور و وری هام تو شکمه ما ره بو آرو نمی تو نن ببینن ...من می بینم .

 

.....................................

 

...امشب که با صدایه بلند با خودم اون ترانه ی:

 

"یک رو ز  از خواب  پا میشی     میبینی رفتی به" گا" !

 

هیچ کس  دورو برت  نیست       همه رو دادی به باد !   

 

رو می خوندم ...یه لحظه از خودم... از صدام...از کلماتم شککه شدم!!...   

 

وا قعن چه بلایی سرم اومده؟!...

 

(نمیدونم باید از شکستنه" تابو هام" خوشحال باشم! 

 

    یا نگرانه از دست رفتنه "اخلا قییات " تو خودم بشم !)

 

 

 .....................................................

 

 

 

با ترس صفحه ی اول "شازده کو چو لو "رو باز می کنم....

 

جرات اعتراف کردنشو حتا به خو دمم ندارم....

 

"شکمه ماره بوآ " رو " کلاه شا پو" میبینم! ....

 

به دنیایه "گهه " " آدم بزرگ ها " خوش اومدم...چرا تا حالا متو جهش نشده بودم؟!...

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 و ساعت 9:52 بعد از ظهر |

بابک منو به یه بازی دعوت کرده

 

آرزو بازی...!

 

چشامو می بندم و به آرزو هام فکر می کنم ...وای خیلی زیادن !ولی فقط 5 تا ...5 تا

 

شونو باید بنویسم تا بازی بهم زن نباشم.

 

 

 

- ...خوب دوست دارم دوست دارم اینقدر خوب زبان فرانسه رو یاد بگیرم که کتا بای محبو

بم رو ...از "سیمون دو بووار "  "سارتر"   "رومن گاری "  "مار گریت دوراس "  "اگزو پری " و....رو به زبونه اصلیشون بخونم...و همه ی فیلم های محبوب فرانسویمو به زبون اصلی بدونه زیر نویس فارسی ببینم...

 

 

 

 

-...دوست دارم به اندازه ی کافی برای رفتن به فرانسه پول داشته باشم که اونجا دلشوره و اضطرابه بی پو لی رو نداشته باشم ...اینقدر که کفافه یه زندگیه دانشجوییه پویا  رو بده...

 

 

 

 

-...دوست دارم هنر مند خلاق و پو یا یی باشم...قصه کو تاه های خوب بنویسم....فیلم های کوتاهه هنر مندانه بسازم....کلارینت یا ساکسیفون را خوب بنوازم...زندگیه هنر مندانه ای داشته باشم...طوری که عمیقن احساس کنم هنر مندم نه مثل الا ن که اسمن هستم ولی خودم احساسش نمی کنم

 

 

 

-...دوست دارم یه شناگر ماهر و یه ورزشکار دایمی باشم طوری که ورزش عادت روزانه ام بشه مثله خوردن ...خوابیدن ...سیگار کشیدن...

 

 

 

-....دوست دارم موفقیت و پو یا ییه هنری و آرامش و شادمانیه زندگیه شوهرم و دوستانم : نگار -بدری –رامین –فلی -پریسا-لیلا-سودابه- کیانوش و ...رو ببینم

 

 

 

و در آخر این روزا بد جوری دلم هوای یکی از رو ستاهای کلار دشت رو کرده ...دو هفته ای برم او نجا و صبح ها با صدای مر غ و خروس ها و گاو گوسفند ها بیدار شم...پیا ده روی کنم و با رو ستا یی ها گپ بزنم ...وای فکر کردن بهش هم برام آرامش بخشه...

 

 

داشت یادم میرفت باید ۵ نفر دیگه رو به این بازی دعوت کنم....خوب: ....شهاب ...کودکی...حمید رضا ....با با روزگار ....شام آخر...کجایین بیاین یه کم بازی کنیم....خوبه ...شاده ...و امید میده ...به نظر رسیدن به آرزو ها بعد از نوشتنشون آسون تر میاد

 

 

....حالا دوباره چشامو می بندم و می شمرم مثل بچگی هام ...وقتی چشامو باز کنم به یکی از آرزو هام رسیدم! ...خداجون یادته اون روزا چقدر منو دوست داشتی و چه جادویی به آرزوم می رسیدم! ...مامانم میگفت :بچه ای و دلت پا که ..خدا به حر فت گوش میده...همیشه هم می گفت :...وای اینکه چیزی نبود...کاش یه چیزه دیگه از خدا میخواستی...

 

پس دو باره چشامو می بندمو میشمرم

 (صدای قلبمو میشنوم)...1...2....3...4...5...6...

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 و ساعت 6:7 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM