دیروز دیدمش...نگاهش یه جور عجیبی بود ! حدس زدم اونم حالش خوب نیست.
نپر سیدم .گفتم اگه بتونه ...اگه بخواد ...اگه لازم باشه خودش میگه و گفت .
صداش می لرزید ...بغض داشت ... خیره شده بود به یه گوشه ی دور .
معلوم بود همه ی چیزایی رو که داره برام تعریف میکنه یه بار دیگه داره میبینه ...
-"میدونی نمی خواستم این طور بشه ...اصلن نفهمیدم چطور اتفاق افتاد !...
ما فقط داشتیم با هم بازی می کردیم. بازی های همیشگیه خانم و آقا های مثلن متعهد !
"وای شما چقدر خوبین !...
می تونم کمکتون کنم ؟!...
مرسی این یکی رو خیلی خوب نوشته بودین!...
بد جوری رو من تا ثیر گذاشت!..
من هر روز بهتون زنگ میزنم و یاد آوری میکنم!..."
اون وقت تلفن های وقت و بی وقت شروع شد به بهانه های مثلن واقعی ...
یعنی ما خیلی جدی فقط و فقط به برنا مه های کاریمون...برنامه های زندگیمون فکر میکنیم!
گاهی من یک کلمه ...یک جمله ی محبت آمیز بهش می گفتم. می خندید ...چشماش برق میزد.
گاهی اون یک تحسین... یک تو خیلی خوبی به من...
که می گفتم :واقعن؟!...راست میگی ؟!...نه ؟! که یعنی باور نمی کنم .
ولی ته دلم یه چیزی از شادی می لرزید!...
..............
همش بازی بود ...بازی های بی خطر ...بازی های شادی آور.
...بازیه من خوبم ...تو خوبی ...ما چقدر خوبیم !چقدر جالبیم !
...ولی یهو خرابش کردم...نفهمیدم جه طور شد؟!...
نمی خواستم این طور بشه!...داشتم زندگیمو می کردم.
عاشق شدم..".
چشما شو می بنده ...شاید برای اینکه بقیشو نبینه...یا شایدم اینکه من اشکا شو نبینم!
یه نفس عمیق میکشه...صداش بیشتر میلرزه ...
"" عاشقش شدم و همه چی رو خراب کردم...!
حالا از من فرار میکنه و من روز به روز در مونده ترمیشم!
به سرفه می افته ...بازم سیگار ...دستاش می لرزه ... حواسش نیست اونا رو قایم کنه که من نبینم!
حالا که دارم راجع بهش می نویسم بغض کردم هم برای خودم هم برای اون ...
با خودم فکر میکنم واقعن کدوممون گدا تریم ... من یا اون ؟!
اون صدای احمقانه و آزار دهنده ی درونم میگه خوب معلومه تو...اون چیزیش نیست
...از این عشقای زودگذره... برای فرار از روز مرگی ... خوب میشه!
...هوس کرده یک کم بچگی کنه ...خوش به حالش !..
.اما تو ...تو وضعت خیلی خرابه یه فکری برای خودت بکن تا رسوا نشدی !
این متن ماله ۲ ماه پیشه دوست داشتتمش دوباره....!
