تبليغاتX
دنبال کلمه می گردم

دیروز دیدمش...نگاهش یه جور عجیبی بود ! حدس زدم اونم حالش خوب نیست.

 

نپر سیدم .گفتم اگه بتونه ...اگه بخواد ...اگه لازم باشه خودش میگه و گفت .

 

صداش می لرزید ...بغض داشت ... خیره شده بود به یه گوشه ی دور .

 

معلوم بود همه ی چیزایی رو که داره برام تعریف میکنه یه بار دیگه داره میبینه ...

 

-"میدونی نمی خواستم این طور بشه ...اصلن نفهمیدم چطور اتفاق افتاد !...

 

ما فقط داشتیم با هم بازی می کردیم. بازی های همیشگیه خانم و آقا های مثلن متعهد !

 

"وای شما چقدر خوبین !...

 

می تونم کمکتون کنم ؟!...

 

مرسی این یکی رو خیلی خوب نوشته بودین!...

 

بد جوری رو من تا ثیر گذاشت!..

 

من هر روز بهتون زنگ میزنم و یاد آوری میکنم!..."

 

اون وقت تلفن های وقت و بی وقت شروع شد به بهانه های مثلن واقعی ...

 

یعنی ما خیلی جدی فقط و فقط به برنا مه های کاریمون...برنامه های زندگیمون فکر میکنیم!

 

گاهی من یک کلمه ...یک جمله ی محبت آمیز بهش می گفتم. می خندید ...چشماش برق میزد.

 

گاهی اون یک تحسین... یک تو خیلی خوبی به من...

 

که می گفتم :واقعن؟!...راست میگی ؟!...نه ؟! که یعنی باور نمی کنم .

 

ولی ته دلم یه چیزی از شادی می لرزید!...

 

..............

 

همش بازی بود ...بازی های بی خطر ...بازی های شادی آور.

 

...بازیه من خوبم ...تو خوبی ...ما چقدر خوبیم !چقدر جالبیم !

 

...ولی یهو خرابش کردم...نفهمیدم جه طور شد؟!...

 

نمی خواستم این طور بشه!...داشتم زندگیمو می کردم.

 

عاشق شدم..".

 

چشما شو می بنده ...شاید برای اینکه بقیشو نبینه...یا شایدم اینکه من اشکا شو نبینم!

 

یه نفس عمیق میکشه...صداش بیشتر میلرزه ...     

 

  "عاشقش شدم و همه چی رو خراب کردم...!  

  

 حالا از من فرار میکنه و من روز به روز در مونده ترمیشم!   

 

 احساس حقارت میکنم ...من خیلی احمقم ...فکر شو بکن من عشقو گدایی می کنم"!

 

به سرفه می افته ...بازم سیگار ...دستاش می لرزه ... حواسش نیست اونا رو قایم کنه که من نبینم!

 

حالا که دارم راجع بهش می نویسم بغض کردم هم برای خودم هم برای اون ...

 

با خودم فکر میکنم واقعن کدوممون گدا تریم ... من یا اون ؟!

 

اون صدای احمقانه و آزار دهنده ی درونم میگه خوب معلومه تو...اون چیزیش نیست

 

 ...از این عشقای زودگذره... برای فرار از روز مرگی ... خوب میشه!

 

...هوس کرده یک کم بچگی کنه ...خوش به حالش !..

 

.اما تو ...تو وضعت خیلی خرابه یه فکری برای خودت بکن تا  رسوا نشدی !

 

این متن ماله ۲ ماه پیشه دوست داشتتمش دوباره....!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در دوشنبه 27 فروردین1386 و ساعت 2:20 بعد از ظهر |

نوشتن

 

اغلب تنها نوشتن فاصله بین

تو و ناممکن است

نه مشروب

نه عشق زنان

نه پول

همتایش نیستند

 

جز نوشتن چیزی نجاتت نمی دهد

 

دیوار ها را در برابر هجوم مغولان

استوار نگه می دارد

 

تاریکی را نورانی می کند

 

نوشتن آخرین روان پزشک است

 

مهربان ترین خدا بین تمام خدایان است

 

نوشتن مرگ را می تاراند، ترکت نمی کند

 

و نوشتن می خندد

بر خودش

بر رنج

 

آخرین توقع است

آخرین تفسیر

 

نوشتن تمام این هاست

" بوکفسکی "

 

" ترجمه : پیمان خاکسار "

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 26 فروردین1386 و ساعت 6:48 قبل از ظهر |

از خواب بیدار شده یاشاید هم اصلن نخوابیده.از پنجره بیرون را نگاه کرده...صدای همهمه ی مردم وماشین ها... این همه شتاب برای یک روز خاکستری زمستانی مثل همه روز های سرد دیگر !

با صدای بلند موسیقی محبوبش را گذاشته و دوش گرفته.دندان هایش را با و سواس بیشتری نسبت به همیشه شسته.بهترین و زیبا ترین لباس هایش را پوشیده.خودش را آرایش کرده و مثل همیشه چین و چروک های صورتش را شمرده...1..2..3..4..5..6..7....

با تارهای سفید مویش هم قبلن همین کار را می کرده تا اینکه خسته شده و بالاخره رنگشان کرده.موهای بلند سیاهش را برس زده.این دفعه بیشتر و طولانی تر از همیشه.بر عکس همیشه هیچ عجله ای نداشته...هیچ قراری... هیچ کاری... هیچ برنامه ای...!قبلن همه ی آن ها را کنسل کرده بوده.

عطر محبوبش را زده CALVIN CLINE TRUT

و با خودش گفته :"بالاخره حقیقت رو کشف کردم. " و از این فکر توی آینه به خودش لبخند زده و از دیدن لبخندش در آینه تعجب کرده.یادش نمی آمده آخرین باری که به خودش لبخند زده کی بوده ولی سال ها بوده که به همه لبخند میزده...از بچگی ...حتی به آن هایی که در جواب لبخندش سرد یا متعجب نگاهش می کردند.

به همه ی کار های خانه اش رسیدگی کرده بوده .همه ی لباس های کثیف را شسته بوده.و دیگر هیچ ظرف کثیفی مثل همیشه توی سینک نمانده بوده.خانه ی زیبایش را تمیز و مرتب کرده بوده و به همه ی گل هایش آب داده بوده.

بعد نشسته پشت میز تحریر محبوبش ...گوشه ی دنج و امن و آرام همیشگی اش و همه ی کار های آن روزش را نوشته.اما نه با زیباترین کلمات!...بدون هیچ گونه شاعرانگی یا حسی ...با جملات ساده و کوتاه...!

با "دیروز من "شروع کرده و با چند جمله ی ساده و کوتاه هم تمامش کرده ...:

" ......امروز که من نیستم هم مثل هر روزه ؟!

گربه تپل و تنبل همسایه هنو زهم میاد پشت دیوار گرم شومینه می خوابه؟حیوونکی هیچ وقت راش ندادم بیاد تو خونه ...عروس همسایه روبرییمون بازم خودشو از پنجره انداخته پایین و بازم افتاده رو کولر طبقه پایینی ها ؟!خانم روانشیر بازم زنگزده110 رو خواسته که بیان شوهر افسردشو ببرن از شرش خلاص شه ؟!...شوهر خانم رضایی هنوزم چشش دنباله مامان آرش و شهابه؟...آرش بازم سرنگاشو میریزه رو پشت بوم و صدای پیرمرد بیچاره رو در میاره؟...مامانم زنگ زده و پیغام گذاشته که از بی وفایی و بی محبتی من کلافه شده ؟...نگرانمه ؟!...به همه ی پیغام هایی که برای اون کار های مزخرف همیشگیم گذاشتن جواب بدین خبلی دلم می خواست که یه روز بتونم بهشون بگم نه نمی یام چون همه ی کا راتون چرنده ..مزخرفه و حیف فکر و پول . انرزی که صرف اونا میشه !حیفه همه ی ماها برای یه مشت چرندیاتی که به خورده مردم میدین...

 

...مطمئن بوده که ما فردا اون نامه رو می خونیم.

به صورت مهتابی زیبایش نگاه می کنم ...همان لبخند همیشگی را دارد .ولی چشمانش دیگر لبخند نمی زنند آن ها رابسته اند!

به او می گویم : می دانم که صدایم را میشنوی...و مطمئنم که منتظره جواب هستی...

آره عزیزم "امروز "هم مثل "دیروزه "و فردا هم مثل "امروز " با این تفاوت که تو نیستی تادر رنج ما سهیم باشی ...رنج ماندن و دست وپا زدن برای هیچ و به هیچ نرسیدن !راستی واقعن حقیقت رو کشف کردی ؟!

نامه را روی میز سر جایش می گذارم ...کنار شمعدان ها و کلدان های کاکتوس و عکس بچگی هایش .نگاهم می افتد به یادداشت کوچکی که روی میز است:

هیچ چیز ماندنی نیست

دیروز من گذشته است

امروز من می گذرد

و فردای من هم خواهد گذشت

ولی فنا و نیستی من ابدی ست

 

 

 

اولین قصه کوتاهم به زبان فرانسه میدونم خوب نیست ..کامل نیست ...ولی خوب اولینه و با تمام وجودم حسش کردم ودوسش دارم ...

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 19 فروردین1386 و ساعت 8:40 بعد از ظهر |

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخواهی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمره گی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت و احسا سات سر کش

و چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند

و ضربان قلبت را تند تر می کنند

دوری کنی ...

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...

آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویا ها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی ...

 

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری بکن

نگذار که با آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن

 

                                 " پابلو نرودا "

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 15 فروردین1386 و ساعت 1:11 بعد از ظهر |

 

 

 نوشته ی جدیده شبنم طلوعی دربا ره: در عید حضور داشتن برای روز مره نشدن .خیلی خوب بود. مثل همیشه لذت بردم ...کمی هم دلم گرفت !شاید برای اینکه عید را هستم!... همیشه! ...هر سال...

 

با همه ی مناسکش

 

 بجز در رفتن از بعضی از دید و بازدید های اجباری!...

 

 ولی دلم برای عید های بچگیم تنگ شده ...انگار اون روزا یه رنگ

 

 وبوی دیگه ای داشت... مسافرت ..مهمونی... عیدی... لباس نو

 

 کفش نو ...فیلمای سینماییه تکراری ....دعوا و قهر و آشتی های

 

 به مناسبت سال نو!...قهر و آشتی های مامان و با با ...پول های

 

 نویی که لای سر رسید سال جدید نگه میداشتم همیشه تا یکی

 

 دو ماهی که شو قشو داشتم توش خاطرات رو زانه می نوشتم !

 

...بوی تمیزی خونه و غر غر های مامان از بد بودن و پررو بودن کار

 

 گر ها!...علی رضا داداش ذبلم که برای تمیز کردن شیشه ها از

 

 مامانم پول میگرفت تا خرج دوست دخترای فسقلی تر از خودش

 

 بکنه !...پز دادن بابام از اینکه چه جیزای خوبی برامون خریده هر

 

 چی بخواهیم میخره فقط اگه درس بخونیم و به مامانم دائم یاد

 

 آوری کنه که از شوهر خواهر های خودشو با جناق هاش بیشتر

 

 به ماها میرسه و اون یعنی مامانم از همشون همیشه شیک تره

 

 و خوشبخت تر!!!!...کمک به شیرینی پزی های مامان... بوی

 

 شیرینی که تا مدت هاتو خونه پیچیده بود...از همه مهمتر حضور

 

 بیشتر مامان کارمندم تو خونه برای آمادگیه عید که منو از شر

 

 مسوولیت های همیشگیه دختره بزرگ خونه معاف میکرد و بهم

 

 آرامش و شادی میداد...تغییر دکور خونه چون من جوون ترم و با

 

 سلیقه ترو بهتر از پسش بر میام!...چیدن سفره ی هفت سین و

 

 هر سال تخم مرغ ها رو یه جور تازه ای رنگ کردن و تشویق

 

 مهمون هایی که میومدن هر چند که خیلی کم بودن ما خیلی تنها

 

 بودیم دور از بیشتر فامیل ها که تهران بودن و قهر با اون تعدادکمی

 

 که مثل ما مشهد زندگی میکردن!...دیر کردن همیشگیه بابا موقع

 

 تحویل سال نو که یا تو حمومه یا خواب مونده یا رفته همه ی چرا

 

 غارو روشن کنه یا هزار تا دلیل دیگه و غصه خوردن همیشگیه ما

 

 مانم که باباتون مثل من به این مراسم توجه نشون نمیده و تو

 

 خونشون یاد نگرفته ...و من به دلم بد میاد!...گاه گاهی مراسم

 

 آشتی کنون ما هابا هم که قهر بودیم و حالا با صدای یه توپ و یه

 

 بوسه و یه عیدت مبارک تا یه مدتی خبری از قهر و دعوانبود...

 

 اضطراب مشق های عیدکه شوق خوندن کتاب هایی که عیدی

 

 گرفتی نمیذاره تاروزای آخر بهشون فکر کنی وفقط گاهی اضطراب

 

 و عذاب وجدانش میاد سراغت....مسافرت های دو ست داشتنی

 

 با پدر خوش سفرم که اون موقع مثل الان بی حوصله و افسرده

 

 نبودو خوب خوش گذرونی هاش که همیشه مایه ی عذاب مامانم

 

 و دعواهای اونا بود براه بود!شمال ...تهران...یزد ...شیراز

 

 ...اصفهان ...تور دورخراسان...ترکیه...سوریه...با همسفر های

 

 شاد و خوش گذرون ...و یواشکی گاهی از مشروبشون و سیگار

 

 هاشون کش رفتن که بیشتربهت خوش بگذره ...

 

بچه ی ما جراجو ی کله خر !!!

 

 

....چقدر دلم تنگ شده برای بچگی هام

 

خیلی که کوچیک بودیم من و یه داداش دو قولو و یه داداشه

 

3 سال از ما کو چیکتر...مامانم برای اینکه سر سفره هفت سین ما

 

 رو آروم نگه داره تا با خیال راحت دعاشو بکنه و فال حافظشو بگیره

 

به ما میگفت که اگه به نارنج توی کاسه آب نگاه کنیم درست

 

وقتیکه سال تحویل میشه نارنج توی آب میچر خه!...

 

و ما سکوت میکردیم با هیجان بهش خیره میشدیم ...

 

هیچ وقت نچر خید!

 

ومامانم همیشه یه بهانه ای براش داشت

 

 که چرخیده و ما ندیدیم!

 

امسال هم سر سفره ی هفت سین یاد این چرخیدن نارنج افتادم

 

فکر کردم اگه امسال بالاخره بچر خه به فال نیک می گیرم...

 

میگن آدما تو نو میدی و افسردگی خرافاتی میشن ...

 

راست میگن....

 

سال تحویل شد و نارنج من بالاخره چرخید ...

 

از بچگی منتظرش بودم!!!

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در پنجشنبه 9 فروردین1386 و ساعت 8:11 بعد از ظهر |

از سفر گر گان و بندر ترکمن میام... 

روز دوم عیدبود...یه روستا نزدیک گرگان...

تازه از سفر گر گان و بندر ترکمن میام....

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 5 فروردین1386 و ساعت 10:51 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM