تبليغاتX
دنبال کلمه می گردم

حرفه نمایش

 

من برنده نمی شوم

تو هم نمی شوی

هیچ کدام موفق نخواهیم شد

 

پس رویش حساب نکن

حتی فکرش را هم نکن

 

فقط هر روز صبح از بستر بیرون بیا

 

صورتت را

بشور

بتراش

و واردش شو

 

چون بیرونش

هر چه باقی می ماند

خودکشی و دیوانگی است

 

پس نمی توانی خیلی انتظار داشته باشی

حتی حق نداری انتظار داشته باشی

پس کاری که می کنی برای کمتر از حد اقل است

 

درست مثل این که وقتی بیرون می روی

باید خوش حال باشی که ماشینت هنوز سر جایش است

واگر هست

لاستیک هایش پنچر نیست

بعد سوارش می شوی و اگر راه افتاد...

راه می افتی

 

واین افتضاح ترین فیلمی است که تا حالا دیده ای

چون خودت در آن بازی می کنی

 

فیلم کم هزینه

با چهار میلیارد منتقد

 

و نمایشش

در خوش بینانه ترین حالت

تنها یک روز

طول می کشد

                          "چالز بوکفسکی "                    " ترجمه : پیمان خاکسار "

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در پنجشنبه 24 اسفند1385 و ساعت 5:15 قبل از ظهر |

لبخند به یاد ماندنی

 

ما ماهیهای قرمز داشتیم و آن ها توی ظرفی روی میز  

کنار پرده های کلفتی که پنجره ها را می پوشاندند،

می چرخیدند و می چرخیدند

ومادرم، همیشه خندان،

از ما می خواست که همیشه شاد باشیم و به من می گفت:

"خوش حال باش هنری!"

راست می گفت،همیشه اگر امکانش هست باید شاد بود

ولی پدرم من و مادرم را چند بار در هفته کتک می زد

وقتی که توی بدن شش فوت و دو اینچی اش از خشم می سوخت

چون نمی فهمید چه چیز از درون به اش حمله می کنه

مادرم

ماهی بیچاره

دوست داشت شاد باشه وبا این که دو یا سه دفعه در هفته کتک می خورد

از من هم می خواست که شاد باشم:

"هنری بخند! چرا هیچ وقت نمی خندی؟"

و بعد می خندید تا به من چه طور خندیدن رو یاد بده

و من هرگز به عمرم خنده ای تلخ ترندیدم

 

یک روز هر پنج تا ماهی قرمزمون مردند

و با چشم های باز از پهلو روی آب شناور شدند

وقتی پدرم برگشت انداخت شون کف آشپزخانه برای گربه

وقتی نگاه شان می کردیم

مادرم لبخند زد

                               " بو کفسکی "     "ترجمه : پیمان خاکسار"

+ نوشته شده توسط شما "من" در دوشنبه 21 اسفند1385 و ساعت 1:32 قبل از ظهر |

زن :انگار فرقی هم نداشت!...بی خودی از چهار صبح اینجاییم!

 

مرد: ...آره...ولی خیلی خوش گذشتا...خاطره شد!...از دیشب شروع شد!

 

 

پشت سر من نشسته بودن...تو سفارت فرانسه...ظاهرن خیلی با هم صمیمی شده بودن!

 

نمی دونم شایدم از قبل بودن ...هر دوتا شون دوستای قدیمی من بودن!...و چقدر با ها شون

 

احساس غریبگی می کردم!...و چقدرهمه ی قدیم ها به نظرم دور میومد!

 

....حرف پسر رو که شنیدم ...با خودم گفتم ...وای نه !...چقدر تکراری !...این یکی کی به گه

 

میرسه؟!...از وقتی که اون پسر رو می شناسم همیشه بعضی از دختر های بزرگتراز خودش

 

 بودن که آرزوی نزدیکی و صمیمیت باهاشونو داشته ...و همیشه هم  عجیب و غریب بعد از یه

 

دوره ی صمیمیت به بهانه های جور واجور رابطشو قطع کرده...یا کم رنگ کرده...

 

می دونم که گاهی میاد و وبلاگه منو می خونه...و می دونم که اصولن دوست نداره زیاد

 

توضیح بده یا حتا براش راحت نیست گفتن حقیقت...عاشق بازی کردنه ...مرد هزار چهره!

 

فکرمی کنی بازم تکرار بشه ؟!...یه خورده فکر کن؟! ...من ...پریسا...آهو....هر کدوممون به

 

 شکل ها و بهانه های مختلف!...حا لا هم جذابیت ها و کشف های تازه ...صمیمیت های

 

تازه ...فلی ...لیلا...یادته همیشه راجع به اینکه چقدر دوست داری با هاشون معاشرت کنی

 

و صمیمی بشی حرف میزدی ....امروز گاهی که صداتو میشنیدم...هم حس می کردم

 

چقدر دلم برات تنگ شده هم احساس آرامش می کردم از اینکه تموم شده !...انگار یه

 

باری رو از رو دوشم برداشتم!! ...تجربه ی خوبی بود امروز !...آره ولی به قیمت روزهای سختی

 

بدست اومد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 16 اسفند1385 و ساعت 10:9 قبل از ظهر |

عروسک کوکی

 

 

بیش از اینها ، آه ، آری

بیش از اینها میتوان خاموش ماند

 

 

میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی 

در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده  زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید

 

 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

 

 

 

میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه

" دوست میدارم "

میتوان در بازوان چیرهء یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

 

 

با تنی چون سفرهء چرمین

با دو پستان درشت سخت

میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف

 

 

میتوان یک عمر زانو زد

با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد

میتوان در گور مجهولی خدا را دید

میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

میتوان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش

دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

میتوان چون آب در گودال خود خشکید

 

 

میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز

نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت

میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند

میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت

 

 

میتوان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزهء دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

" آه ، من بسیار خوشبختم "

 

***                                   "فروغ "

 

نمیدونم اسمش چیه!...افسردگی...ملال...سر خوردگی ...فشار عصبی...

 

یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای که هست .داره دمار از روزگارم در میاره...

 

مدت هاست دلم لک زده برای یه ذره خوشی ...یه ذره آرامش ...

 

یه ذره شادی ...یه ذره امید...واقعیش نه از اون مدل هایی که خودتو مجبور کنی ...

 

عمیقش ... واقعیش ....اینکه با تمام وجود حسش کنی...خداجونم چرا همه چی

 

اینقدر گهیه...دلم میخواد با لا بیارم همه ی این رنج ها و آزار ها و کلا فه گی هارو ...

 

بعدش درست مثل وقتایی که بعد از یه حالت تهوع و استفراغ رنج آور که انگار با

 

خودش داره تمومه جونتو و انرژی تو میگیره...آره چند دقیقه بعدش چه احسای آرامش

 

خوبی داری ...انگار یه دفعه از اون همه درد و رتج خلاص میشی ...کاش به همین

 

آسونی بود ...کاش ...نمی دونم چه گهی بخورم ...انگار سر به بیابون گذاشت رو برای

 

 همین مو قع ها گفتن....بیا بون کجاست ...اونجا آرامش و امنیت و شادی و امید

 

هست ؟!...یا باید ذهنت تعطیله تعطیل بشه که از خلاء اونجا احساس آرامش بکنی ؟

 

خوش به حاله اونایی که رسمن تعطیلن...چه دنیای خوبی دارن ...بهشون حسودیم

 

میشه

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در پنجشنبه 10 اسفند1385 و ساعت 2:16 قبل از ظهر |
دوباره سلام !
همه ی انسانها مجموعه ای از خصوصیات هستند.
چه بد و چه خوب .
همه ی انسانها هم دارای نقاط ضعفی هستند و هیچکس نمی تونه ادعا کنه که هیچ اخلاق بدی نداره. هر چقدر هم انسان درست باشه بازهم می بینیم که بالاخره یه نقطه ضعف هرچند کوچیک و یا یک اخلاق بد داره.
مهم اینکه ما همه ی انسانها رو همون طوری که هستن بخواهیم و همونجور که هستن قبولشون کنیم و دوسشون داشته باشیم.
قبول کن که نمی تونی از این دوستایی که نام بردی دل بکنی و همونطور که هستن دوسشون داری و اونها هم همینطور!
اینکه ما همه رو می شناسیم غیر از خودمونو کاملا حرف درستیه و منو یاد شعری از نیما انداخت که چون مجال نیست، همشو نمی نویسم ولی در آخرش می گه:
ما همان روستا زنیم درست
ساده بین، ساده فهم، بی کم و کاست
که در آیینه ی جهان بر ما
از همه ناشناستر خود ماست
+ نوشته شده توسط شما "من" در سه شنبه 8 اسفند1385 و ساعت 0:37 قبل از ظهر |

از خیلی چیزا خیلی کسا خیلی صفت ها خیلی کلمه ها وخیلی ...های دیگه بدمون میاد .

 

آلرژی داریم .منزجر میشیم . ابراز تنفر میکنیم و هی دلمون میخواد به عالم وآدم بگیم که

 

همه بدونن ما از یه چیزایی خیلی بدمون میاد.

 

یه دوستی دارم که از آدمای دروغگو متنفره و بیشتر از هر گسه دیگه ای...بیشتر از من

 

 و بقیه ی دو وبری ها دروغگویی رو احساس میکنه و چه خوب میتونه دوغا رو کشف کنه.

 

یه دوست دیگم همیشه نگران اینه که احمق به نظر نیاد ! میگه تر جیح میدم همه فکر

 

کنن من آدمه بدجنسی ام تا احمق ...حماقت آدما زجرم میده و از اینکه بعضی از آدما برای

 

 خوب به نظر آمدن خودشونو میزنن به حماقت لجم میگیره ...از این جور آدما باید تر سید

 

اونا خطر ناکن!

 

تازگی ها یکی از دوستام همش در گیر بازیه ...میگه آدما بازی میکنن و من نمی خوام تو

 

 بازیشون باشم .میگه از بازی و بازی کردن متنفره ! و دائم آدما رو متهم میکنه به اینکه اونو

 

بازی میدن و دلش نمی خواد تو بازیه اونا شریک باشه.

 

خودمنم از خیلی چیزا بدم میاد مثلن تازگی ها کشف کردم که هیچی مثل بی معرفتی

 

 ناراحتم نمی کنه!

 

 میدونین چی برام عجیبه ! اینکه بی معرفتیه خودم ...دروغگویی اون دوست حساسم

 

 به دروغ...و بازی های پیچیده و گاه آزار دهنده ی دوستی که از بازیه آدما بدش میاد ..و

 

حتا حماقت های گاه به گاه اون دوست فراری از حماقت و آدمای احمق....آره همه ی

 

اینا خیلی بارزه ...و عجیبه که ما خودمون متوجهش نمیشیم ...دیگران رو خیلی آسون تر از

 

خودمون حس میکنیم...و خیلی سریع قضاوت می کنیم و محکوم میکنیم ...با یه برخورد

 

 خیلی سطحی با آدمایی با یه دنیا پیچیدگی پروندشونو به راحتی می بندیم و تکلیفشونو با

 

خودمون و آدمای دیگه روشن میکنیم...عجیبه که خودمون اینقدر از خودمون دوریم ...عجیبه

 

 که اینقدر راحت و صریح می تونیم راجع به همدیگه قضاوت کنیم ...عجیبه که سعی نمی کنیم

 

کمی از سطح آدما بگذریم و ببینیم درونشون چه خبره ...عجیبه که مثل همه ی آدمای رو شنفکر

 

تعریف نسبیت و نسبی دیدن رو خوب میدونیم ولی بلد نیستیم اون جوری ببینیم....عجیبه که فکر

 

کنیم دروغگویی ...حماقت ...بدجنسی ...بازی در آوردن ...بی معرفتی و خیلی چیزای دیگه

 

 همیشه بده حتا اگه به جا و درست باشه و نه تنها به کسی یا چیزی آسیب نزنه بلکه

 

نتیجه ی خوبی هم داشته باشته....فکر میکنین همه ی این صفت ها و چیزای مثلن بد

 

برای چی وجود دارن ؟برای متنفر شدن ؟ محکوم کردن ؟ زیباتر دیدن خوبی ها ؟.....

 

نمی دونم درست فکر می کنم یا نه ولی شاید برای همی این ها به علاوه ی استفاده

 

درست از اونها ...که اون وقته که دیگه بدها و خوب هایی وجود نداره!

 

عاشق کل است خود کل است او  

         

         عاشق خویشتن است و عشق خویشتن  جو

 

                                                                    "مو لا نا "

                                                                                                   

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 2 اسفند1385 و ساعت 9:20 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM