تبليغاتX
دنبال کلمه می گردم

.یه کا ر مستند بود که من هم" دستیار برنامه ریز"

 

هم  "طراح صحنه ی" ی شوهرم بودم .

 

 از اون کارای پایان نامه ای که چون" تز فوق لیسانس " بود

 

 هم باید کار خوبی میشد هم پولی در بساط نبود!...

 

از همه مهم تر اینکه فیلمساز حال و حوصله و انگیزه نداشت!....

 

اجاره خونه و قسط فلان و بهمان و قرض و بدهی های جو ر وا جور اون روزا از

 

 پر رنگ تر از سینما و فوق لیسانس و پا یان نامه و این حرفا بود !...

 

و من تشنه ی مستند سازی ...تشنه ی کشف ...جستجو ...بیشتر دیدن ...بیشتر

 

شنیدن ...توی همین تحقیق ها و جستجو ها با ادم های نا زنینی آشنا شدم....

 

یکی از اونا "مهران آزاده" بود.

 

"مهران آزاده " می گفت :" اگه فکر کنم تا اخر کوچه باید برقصم...می رقصم !"

 

 اون مستند ساز وکار گردان تلویزیونیه قدیمیه.چند سال پیش از بعضی از دوستان

 

مشترک شنیدم که "رفته !"....دلم گرفت ...با خودم فکر کردم که 

 

 خوب حق داشتی اینجا که نمیشه به حر فای خودت گوش بدی!...

 

دلم برات تنگ میشه....کاش همه مثل تو بودن ...! 

 

 اون وقت ها یه روز بعد از پا یان فیلم برداری یه کتاب بهم هدیه داد.

 

 از تر جمه های خودش . به اسم "حیرت" !...

 

 کتابو که باز می کنی اولین سوالی که ازت می پرسه و تو رو

 

 تو "حیرت " میذاره اینه "فرشتگان اینجا چه می کنند ؟"

 

 ....یعنی چی ؟ فرشته ها ! ...اینجا ؟! رو زمین!....

 

 یک کم که بیشتر می خونی.... از حیرت! ...از شگفتی!...

 

واز هزار چیز عجیب و غریب دیگه که می خونی! .... به انکار می رسی .....

 

نمی فهمم ! ...یعنی چی ؟!...ما ها فرشته ایم ؟!...این از اون حر فای آدمای

 

احساساتیه که تو آسمونا زندگی می کنن !....بهتره وا قعی فکر کنی ...

 

تو فقط یه انسانی !...یه از همه جا رونده و مونده که اگه اون سیب لعنتیه

 

 خوش عطر و خوشگلو گاز نزده بودی !...خوب ...اون وقت ممکن بود

 

 یه جای دیگه باشی !...

 

 ولی الا ن وا قعیت اینه که تو یه آدمی....و روی این زمینه دوست داشتنیه لعنتی

 

 یه آدم با همه ی تعریف هایی که از بچگی تا حا لا داشتی....

 

  فرشته ها فرق می کنن...

 

 اونا خیلی توا نا ان...

 

اونا می تونن تو رو نجات بدن ...به تو کمک کنن ...به بقیه کمک کنن

 

 ....تو حتا برای خودت هم کاری نمی تونی بکنی چه برسه به دیگران !

 

 ... "مهران" برام می نویسه :" تقدیم به ....عزیز

       

                                 تقدیم به فرشته ی سرور و پاکی

                               

                                تقدیم به فرشته ی عشق

 

                               تقدیم به تو

 

                             ای رحمان ای رحیم !"

 

                                                         

   23/4/81

 

 

لبخند می زنم...به روم نمیارم که باور ندارم ....ته دلم میگم ....

 

آخه نازنین مگه به همین سادگیه؟!...

 

با یه اخلا ق خوش ... دو تا لبخند ... چند  نگاه مهربان ...

 

 یه دنیا آرزوی خوشی و خوشحالی برای همه !!!...مگه میشه ....؟!

 

 مهران " میگه بعضی از دوستام علا وه بر اینکه کتاب منو میخونن

 

 با هاش فا لم می گیرن ... عجیب و غریب درست میگه !

 

بزار برای شروع منم برات نیت کنم!....

 

 "بیاد داشته با شید که شما در ضمن انسان بودن

 

فرشته هم هستید که این سرشت حقیقی شماست.

 

اگر بتوانید با خود حقیقی تان همگام شوید

 

ان وقت ارتباط با همه ی فر شتگان

 

باز و روان خواهد بود

 

حال از یک بی ارزشی! ...نو میدی !

 

و یا در خطر بودن! به سوی فرشتگان دست دراز کردید !"

 

 لبخند می زنم ...

 

فکر می کنم می فهمه که باور ندارم ...

 

 این روزا ...تو این بد حالی ها ...تو این سر در گمی ها....

 

یاد "حیرت " می افتم !

 

"حافظ " یا  "حیرت "؟!...

 

اصلن هر دوش ...حالم بدتر از اینه که خودم به خودم فکر کنم ...

 

حا لا می فهمم که قدیمی ها فال و برای چه روزایی نگه داشتن !

 

اون روزایی که تو کمایی! ...اون روزایی که لحظه به لحظه حالت تغییر میکنه

 

و خودت هم نمی دونی ونمی فهمی ...چه جوری؟! ...آخه چته ؟!...

 

چی کار باید کرد ؟!

 

.......

 

"شما و ترس شریک هم شده اید

 

اما شرکایی برای کودک و حشت زده

 

و نه با لغ طا لب حقیقت !

 

شما این زندگی را

 

در جستجو ی عشق کا مل گذرا نیده اید.

 

در جستجوی استادان- مذاهب- ایده ها

 

کتب- فلسفه ها – چرا ها – حتا ارواح !

 

اما هنوز وعده ی آن کمال را نیا فته اید

 

چرا که در بیرون از خود

 

در جستجو بوده اید.

 

به دنبال عشق – جایی که نمی توان ان را یافت- نباشید

 

عاقبت شما درک خواهید کرد

 

که تنها با محترم شمردن خویش حقیقی ست

 

که عشق پدیدار می گردد .

 

خویشی که در درگاهی تولدتان جا مانده است!"

 

....گفتی بنویسم ....تنها چیزایی که این روزا می تونم بنویسم ایناست !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 29 آذر1385 و ساعت 6:15 بعد از ظهر |

زمستان

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،
                      [سرها در گریبان‌ست.
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان‌ست.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان‌ست.

          ***
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم 
زچشم دور یا نزدیک؟

          ***
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن‌چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست… آی..
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

          ***  
منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم.
منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور.

          ***
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی‌رنگ بی‌رنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان‌ست.

         *** 
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.  
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده‌است این، یادگار سیلی سرد زمستان‌ست.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه‌توی مرگ‌اندوه، پنهان‌ست.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان‌ست.

         ***
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور‌آجین، 
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان‌ست.

                              مهدی اخوان ثالث

                             تهران -  دیماه 1334

 

...بدتر از اونم که بتونم چیزی بنویسم....از کلماتم میترسم!...اونا یه چیزایی رو بهم میگن

 که اصلن دلم نمی خواد بهشون فکر کنم !

...پس دوباره پناه می برم به همون دفتر چه های قدیمی و یادداشت های تموم نشدنی

اره اینجوری امن ترم...امن تر ...!

 هوا دلگیر،

 درها بسته،

 سرها در گریبان،

 دستها پنهان...!

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در سه شنبه 28 آذر1385 و ساعت 9:19 بعد از ظهر |

آره راست میگی

 

چیزهایی هستند که از تنهایی هم بدتراند.

ولی فهمیدن این مساله سال ها طول می کشه

ولی بیشتر وقت ها

وقتی که می فهمی ، دیگه خیلی دیر شده.

و هیچ چیز بدتر از این نیست که بفهمی

دیگه خیلی دیر شده.

 

" چارلز بو کفسکی"

 

تر جمه ی : پیما ن خاکسار

 

 

 

 

برای "رو در رو "

+ نوشته شده توسط شما "من" در جمعه 24 آذر1385 و ساعت 11:8 بعد از ظهر |

برای هزارمین بار دارم از" وودی آلن "…راجع به "وودی آلن" می خونم !........

 

 

 

"انی هال " فیلمی که از دیدنش هیچ وقت سیر نمیشم .

 

 

 

…............

 

روابط "زن " و "مرد " همیشه تو همه ی "قصه ها " همه ی "فیلم ها " همه ی

 

"زندگی ها "برام جذاب بوده.رابطه...اره …رابطه...رابطه ی ادما !......

 

همیشه دنیای جذابیه: پر از محبت...پر از تنفر ... پر از خشم ...پر از ارامش ...

 

پر از حسادت ... پر از گفتگو...پر ازسکو ت ...پر از سوء تفاهم… و هزار تا "پراز" دیگه!

 

میخوام راجع به همه ی این ها بنویسم که یه جو رایی جواب سوا لای خو دمو بدم .

 

........

 

"وودی الن "با "انی هال " خودشو در میون گذاشت با تماشاگرا"من" یا همون "شما "

 

خودمو در میون میذارم با خواننده ها  …ولی با چی ؟!... خیلی مسخره ست!...ولی با

 

نوشتن راجع به وودی الن …راجع به فیلماش!

 

( این دغدغه ی همیشگیمه که کاش می تونستم راجع به"زن" و و "مرد "

 

مثل "وودی الن " فیلم بسازم …

 

یا مثل "ریموند کارور " " نیل سایمون " "مارگریت دوراس " "سیمون دوبوار "وخیلی های

 

دیگه قصه بنویسم...)

 

دنیای رابطه ها خودش به اندازه ی کا فی جذاب  هست حالا فکر شو بکنین که فقط

 

 "زوم کنیم " رو دنیای "زن " و "مرد "….!

 

شاید واقعن یه روزی بتو نم فیلمای خوبی … یا قصه های خوبی داشته باشم …دنیای   

 

"زن ها " و " مرد "ها   یی که من میبینم هم به اندازه ی کافی جذاب و عجیب هست 

   ...تکراری هم …!!!خوب .... گاهی نیست!...

 

به هرحال ادم ها نقا شی های کپی نیستند!... فقط گاهی بعضی ها شون برای اینکه

 

بهتر …راحت تر …گرون تر ….یا سریع تر فروش برن خوب بنا به سلیقه ی خریداران کپی

 

هم میشن  …همیشه این جوری بوده

 

...شایدم هیچ وقت نشه که "ادم ها " بفهمند که منحصر بفر دند!

 

هر کدوم یه نقاشی خاص و منحصر به فرد که کپی کردن از روش ارزش اثر رو کم میکنه!

 

شاید فقط یه دلخوشیه کاذب که :

 

 " منم دارم " یا "منم هستم"…"مثل همیم "…..        و همش تکرار و تکرار!

 

هر کپی نازل تر از کپی دیگه بسته به اینکه چقدر کپی کار  مهارت داشته یا نداشته !....

 

تااینجا همش راجع به کلیات نوشتم ….

 

انگار خیلی  حرف دارم و این برام جالبه.... وقتی شروع کردم فکرشم نمی کردم!!....

 

….دیگه برای امشب بسه. با خودم قرار گذاشتم….این گفتکو با دیگران…این نوشتن

 

که همیشه مشتاقشی مثل سیگار و کتاب و فیلم و معاشرت و …..نباشه !حواست

 

باشه ! به اندازه ی کا فی عادت داری تو زندگیت!...

 

خودتو کنترل کن ! اهان… افرین !...اولین قدم شناختن عادته...باری کلا دختر خوب

 

…برای امشب …حد اقل این یکی بسه ... آ فرین !

 

..........

 

انگار هنوز به اندازه ی کافی کنترل ندارم

 

روی خودم!....

 

روی وسوسه هام! ….

 

فقط چند کلمه ی دیگه بگم ! ….

 

میگن "وودی آلن" توی همه ی فیلم هاش یا معدود "قصه "هاش یا"نما یش نا مه هاش "

 

….همه چیز خودشو…اصلن خود خودشو با ما سهیم کرده... تنها نمونده چون با ما در

 

میون گذاشته.

 

 

آقای آلن "!

 

 

بخاطر اینکه بچگی تو …مدرسه تو …اولین فعا لیت های حر فه ای تو …عاشق شدن ها

 

تو …تنها موندن ها تو… درو غاتو… فریب ها تو…شکست ها تو…فکر های پو چ تو …عادت

 

ها تو …تیز بینی ها تو …عشق های زود گذر تو عشق های موندگار تو …کتابا ی مورد علا

 

قتو ... فیلم های مورد علا قتو… تلاش برای جوون موندنت رو پیر شدن چهرت اما بچگی

 

کردنتو ….از همه مهم تر رها یی ترس از مرگت رو (چون اینقدر صادق هستی که همه ی

 

 این ها رو مال خود خودت بدونی .)

 

 

با ما در میون گذاشتی … تنها نموندی!

 

"چه خو شبختی آقای آلن !"

 

 

این ها رو "صفی یز دانیا ن " براش نوشته .

 

…منم فقط میخوام بگم …برای همین چیزاست که دوست دارم دغدغه ها تو … و آرزو

 

مه که فیلم های من هم همه ی همه ی خو دمو شریک بشه با بقیه ی ادما ….

 

شاید بتونم تنها نمونم !...شاید!

 

"وودی الن " با عشقی که به "گرو چو مارکس"داشت از تجربه ی او در غا فلگیر

 

کردن بیننده با برگشتن به سمت دوربین تصویر های کا مل تری ساخت.

 

 با امضا و خلا قیت خودش …

 

 پس شاید منم بتونم !

 

...اما!

 

انگار چند کلمه برای ادمی مثل من هزار تا کلمه ست!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در جمعه 24 آذر1385 و ساعت 0:26 قبل از ظهر |

وقتی که بچه بودم ...هر وقت ارزو یی داشتم....

 

چشامو می بستم و نفسمو تو سینه حبس می کردم و توی دلم می گفتم :

 

-" خدا جون! ...تو رو خدا! ... 

 

اگه این دفعه رو به حرفم گوش بدی!...

 

قول میدم که دیگه دختره خو بی بشم! ...

 

معلم پرورشی مون دوتا گیس بافته ی منو که از زیر روسری اومده بود بیرون می کشید و

 

می گفت :"خدا تو جهنم از همین دو تا گیس اویزونت میکنه بالای آتیشا!..."

 

می گفت:"شب اولی که مردین و تو قبر گذاشتنتون... کرم ها و مارها تو دهنتون و

 

تو گوشاتون و تو چشما تون راه میرن ...

 

برای همه ی چیزایی که نباید می گفتین! ...

 

برای همه ی چیزایی که نبایدمی شنیدین!... 

 

برای همه ی چیزایی که نباید می دیدین!...

 

 

خدای بچگی های من ترسناک بود!

 

 هیچ وقت نبود جز وقتا یی که التماسش می کر دم که باشه و قول میدادم که

 

 اگه به من ثابت کنه که هست!...

 

اگه به حرفم گوش بده!...

 

دیگه برای همیشه ی همیشه یادم بمونه که اون وجود داره!...

 

و به حرفاش گوش بدم.

 

مادرم می گفت :"بچه ها معصومن!...خدا هیچ وقت بچه ها رو عذاب نمی ده!..."

 

ومن گاهی که خیلی می تر سیدم دعا می کردم تو بچگی بمیرم

 

که خدا دوسم داشته باشه!...که خدا عذابم نده !

 

............

 

هنوزم وقتی دعا می کنم!

 

 

یا مثل این روزا صدای نفس ها مو می شنوم!

 

 

... و یه چیزی رو از ته دل می خوام!

 

 

 

 

 

همون دختر کو چو لو ی اون موقع ها میشم....

 

خدای من این روزا مهربو نه!!

 

... خدایا !...خدا جونم! ...تو رو خدا ! ...

 

هستی؟!؟!

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 22 آذر1385 و ساعت 12:52 بعد از ظهر |

میدونی ؟!

 

اگه تو نباشی !

 

می شه به اینه سلام کرد و نترسید !

 

اگه تو نباشی !

 

می شه به اینه نگاه کرد و نخندید !

 

اگه تو نباشی !

 

میشه......!

 

................

 

اینه هام ...اینه هام....

 

اونا از من می پرسن و من نمی دونم چی بهشون جواب بدم !

 

اینه هام...اینه هام...

 

من از اونا میترسم ونمی خوام جوابشون و بدم!

 

...............

 

کا ش می شد به اینه نگاه کرد و چیزای دیگه ایی رو پشت سر دید !

 

کاش می شد به اینه نگاه کرد و یه چیزایی رو ندید!

 

...............

 

اینه هام ...اینه هام .....

 

...............

 

از فردا هیچ اینه ای رو تو کیفم نمی ذارم!

 

اره....

 

 اینجور ی امن ترم...

 

امن تر !....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در سه شنبه 21 آذر1385 و ساعت 6:51 بعد از ظهر |

خیلی عجیبه! نیومده بودم اینجا که شعر بگم ! داشتم دنبال کلمه میگشتم.!

 

می خواستم بیشتر بخونم ...بیشتر ببینم ...بیشتر بشنوم....

 

اما این روزا حال غریبی دارم...گاهی میترسم...مضطرب میشم !

 

صدای خودمو که میشنوم...نگران میشم!

 

...هر دفعه هم با خودم قرار میذارم که این دفعه ی اخره! بسه دیگه! پاشو !

 

این همه کار داری!...مگه نباید راجع به دوست داشتن هات برای

 

 معلم فرانست بنویسی؟!...مگه به بچه های کلاس قول ندادی دفعه ی دیگه

 

از وودی الن براشون صحبت کنی؟!

 

پاشو ! خجالت نمی کشی ؟! اینم سیگاره که نمی تونی ازش دل بکنی؟!

 

پا شو ! ...پاشو هزار تا کار داری ! مگه به صاحب خونه قول ندادی که تا اخر همین

 

ماه میری ؟!...مگه نباید مدارک کاری تو تا اخر ماه جمع کنی؟!

 

....پا میشم و میرم سراغ برنامه های مهم زندگیم ! اما فقط برای چند  دقیقه ....

 

چند لحظه....دوباره صدای خودمو می شنوم ....می ترسم ...مضطرب میشم !...

 

....خودمو میبنم که بازم دارم تایپ میکنم!...

 

کلیدا رو محکم تر میزنم...شاید بشه که صدای خودمو نشنوم!

 

می ترسم!...واقعن چه بلایی سرم اومده؟!...

 

کلمه ها م...!

 

کلمه هام منو می ترسونه !

+ نوشته شده توسط شما "من" در سه شنبه 21 آذر1385 و ساعت 6:51 بعد از ظهر |

...

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

 آسمان و دریا را طو فانی ندید!

 

ابرهای سیاه دیگر نکشید!

 

...

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

کوه ها را تنها ندید!

 

خو رشید را خندان تر کشید !

 

...

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

حوض ها را خالی ندید!

 

پر واز ما هی ها را کشید!

 

....

 

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

.....

 

تا اخر دنیا دوید!

 

.....

 

از روی دیوارها پرید!

 

....

 

همه ی روءیا ها را دید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در سه شنبه 21 آذر1385 و ساعت 6:50 بعد از ظهر |

خسته ام!..........

 

تب دارم!.... حالم خوب نیست! ...

 

-دوستم میگه با لا خره باید برای یه چیزی تب کنی...!

 

-حالا گیرم که گلو درد باشه !...

 

نمی دونم این روزا گلو دردم دیگه چه نشونه اییه؟!....

 

میخواد بگه دختر مواظب خودت باش ؟!...

 

اینقدر بغض نکن؟!...  اصلن معلوم هست چته؟!...

 

با توام !!......

 

اره با تو که منی ...با تو که شمایی!...چی کار داری با خودت میکنی ؟!   

 

مگه قرار نبود :

 

  طوری از کنار زندگی بگذری که 

 

  نه زانوی اهوی بی جفت بلرزد

 

نه این دل ناماندگار بی درمان ! ؟   

 

سرم گیج میره... ضعف دارم...انگار همه ی غصه های عالم رو دوشمه...!

 

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم

 

صبوری می کنم تا کلمات عاقل تر شوند.....

 

تنهام!......

 

تنهام !....انگار از من تنها تر تو دنیا کسه دیگه ای نیست!...

 

هیچ کس حالمو نمی پرسه!...

 

اخه هممون عادت کردیم به تنهایی هامون !...این جوری بهتره!...آسون تره !

 

ما هم آسوده تریم !.....

 

.................................................................................................................

 

حالم بهم خورد!...

 

با وجودی که هنوز تب دارم ولی احساس میکنم بهترم !...

 

انگار تمام خشمم...فریادم ... گریه هامو ریختم بیرون!.............

 

 رفتن ؟!...اره!...

 

ولی نه برای همیشه! ...

 

 شاید تا چند دقیقه ی دیگه!...شاید تا فردا !...

 

حالم بهتره !

 

شاید تا چند دقیقه ی دیگه!....شاید تا فردا!...شاید.......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در سه شنبه 21 آذر1385 و ساعت 4:27 بعد از ظهر |

سلام! ....نمی دونم گاهی میای بخونی یا نه!....با خودم فکر می کنم اگه هم بخونه با خودش میگه

 

"اه ...چه احساساتی !چه رمانتیک!"بدت میاد ...نه ؟!

 

 

اخه الان دیگه دوره ی این حرفا گذشته!الا ن ادما هدف های مهمتر بزگتر و قشنگتری تو زندگیشون دارن...

 

حیف نیست وقتشو نو با این چیزای الکی و زود گذر بگذرونن....

 

بدتر از همه می دونی چیه ؟! ...اینکه ما هنرمند های مثلن هنرمند ! اینقدر احمق به نظر میایم که....!

 

هیچ کس جدیشون نمی گیره! اون وقت یواش یواش خو دمون هم یاد می گیریم که بی خیال همه چی !

 

...حماقت... ریسک ...بی عقلی...هرج ومرج طلبی ...تابع قا نو ن نبودن....و احساسات ...احسا سات

 

مسخره ست نه؟!بعضی از ادما اینقدر با احسا سشون غریبه ان که اسمشو میذارن بچگی کردن !....

 

حما قت کردن !..دیوونگی!... اون وقت هنر مندا میشن ادما یی که همیشه بچه های احمقی هستند....

 

یا دیوونه های جالب توجه!...زندگی جذاب و پر ما جرا یی دارن که ادمای دیگه چون خوشبختا نه دیگه

 

بچه نیستند ...حماقت و دیوو نگی هم ندارن ! ترجیح میدن فقط تما شا چی با شن!بیو گرافیا...

 

خاطرات روزانه...فیلما...و حتی پا ورقی هایی که از زندگی های پر ماجرا و عجیب اونا میگه همیشه

 

جذاب و خوندنی و پر فرو شه!...هنرمندا همیشه عاشقند بعضی ها شون هم خیا نتکار...اونا زندگی رو

 

ساده می بینن و ساده می گیرن ...به سا دگی هم عاشق میشن ...به سادگی روءیا میبینن ...به

 

سادگی خواب های پیچیده میبینن...و به همون سادگی هم گا هی خو دشو ن هم باورشون میشه

 

احمقن و دیوونه و غیر قابل پیش بینی ان....اون وقته که احسا س تنهایی میکنن ...تو روء یا هاشون غرق

 

میشن و...زندگی شون میشه ارزو کردن و ارزو کردن ....

 

برای ارزو های ساده ی زندگی شون زندگی می کنند ....تنهان ...غریبه ان ...خیلی ها دو سشون ندارن

 

یا فقط براشون مو جو دات عجیب و سر کرم کننده ای هستن !...اون وقته که میشه شبا بیدار موند...

 

وقتی که همه خوابن بیدار باش و فقط با خودت زندگی کن ...فردا صبح هیچ خبری نیست ! همه چیز مثل

 

همیشه ست....شبا رو ببین چه ارومه !چه راحتی !کسی به کارت کار نداره ! کسی راجع بهت کنجکا وی

 

نمی کنه!...اصلن مگه نه اینکه تو مثل ادمای دیگه قرار نیست زندگی کنی ...پس از تنهاییت و شبت لذت

 

 ببر...اون وقته که روزا رو خوابی و هی بیشتر بیشتر از ادمای دیگه دور میشی...اخه اونا عاقلن و منظم

 

کار میکنن...اونا با زی های بزگ دارن !...اونا اهداف بزرگ دارن!...تو قاطیه بازیشون نیستی...پس راحت

 

 باش و هر جو ری می خوای زندگی کن....

 

سا ده باش! ...احمق باش! ...بچه باش!دیوونه باش و هی ارزو کن ...هی رویا بباف!همه خوابن! .....

 

.....فقط و فقط تو هستی و روءیا هات کسی هم نیست که با بت اونا مسخرت کنه ...سرزنشت کنه

 

...همه خوابن!...فکر می کنی کسی حالتو می پرسه؟!

 

سلام!

 

حال همه ما خو بست

 

ملا لی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

 

که مردم به ان شادمانی بی سبب می گویند

 

با این همه عمری اگر باقی بود

 

طوری از کنار زندگی می گذرم

 

که نه زانوی اهوی بی جفت بلرزد

 

نه این دل ناماندگار بی درمان!

 

.......

 

از نو برایت می نویسم

 

حال همه ی ما خوبست

 

اما تو باور مکن !

 

.........

 

بی قرارم

 

می خواهم بروم

 

می خواهم بمانم

 

دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم

.......

 

تشنه نیستم

 

می خواهم تنها بمانم

 

در اتاق را اهسته ببندید

 

......

 

امروز هم کسی اگر صدایم کرد

 

بگو خانه نیست

 

بگو رفته است شمال

 

........

 

می خواهم به ان پرنده ی خیس .به ان پرنده ی خسته

 

به خودم بیاندیشم

 

گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.

 

.......

 

می خواهم به جایی دور خیره شوم

 

می خواهم سیگاری بگیرانم

 

می خواهم یک لحظه به این لحظه بیاندیشم...

 

-ایا میان ان همه اتفاق

 

من از سر اتفاق زنده ام هنوز!

 

........

 

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم

 

صبوری می کنم تا کلمات عاقل شوند

 

.....

 

هی ساده. ساده!

 

از پس استین گریه گمان میکنند:

 

اسمان فردا صاف وهوای رفتن ما افتابی ست

 

حا لا تو هم بلند شو.بگو "ها" وبرو!

 

.........

 

می ترسم.مضطربم

 

و با انکه می ترسم و مضطربم

 

باز با تو تا اخر دنیا هستم

 

می ایم کنار گفتگو یی ساده

 

تمام روءیا هایت را بیدار می کنم

 

و اهسته زیر لب می گو یم

 

برایت اب اورده ام تشنه نیستی؟

 

.......

 

خسته ام ری را

 

میایی همسفرم شوی؟

 

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

 

......

 

اسو ده باش.حالم خوبست

 

فقط در حیرتم

 

که از چه هوای رفتن به جایی دور

 

هی دل بی قرارم را پی ان پرنده می خواند

 

.......

 

اشتباه از ما بود

 

اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را در خیال پیاله می دیدیم

 

دستهامان خالی

 

دلهامان پر

 

گفتگو هامان مثلن یعنی ما!

 

کاش می دانستیم

 

هیچ پروانه یی پریروز پیلگی خویش را بیاد نمی اورد

 

حالا مهم نیست که تشنه به روء یای اب می میریم

 

از خانه که میا یی

 

یک دستمال سفیدو پاکتی سیگار گزینه شعر فروغ

 

و تحملی طو لا نی بیاور

 

احتمال گریستن ما بسیار است!

 

......

 

می توانم کنار تو باشم و

 

باز بی اواز از راز این همه همهمه بگذرم

 

....حالا همین شوق بی قیمت وقاعده

 

همین حدود روءیا و رفتن از پی نور ما را بس

 

تا بر اقلیم شقایق و

 

خیال پروانه پادشاهی کنیم.

 

......

 

بیا برویم!

 

ان سوی هر چه حرف و حدیث امروز است

 

همیشه سکوتی برای ارامش و فرا مو شی ما باقی ست

 

.........

 

هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است

 

تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله بر خاستم

 

.......

 

خودت را به خواب اینه میبری یا از شکستن اینه می ترسی ؟

 

چه عیبی دارد ساده باشی

 

چه عیبی دارد شبیه مادرت با ماه سخن بگویی

 

یا بگو یی حالم خوب است و فکر کنی که شعر یعنی این ؟!

 

ساده باش !

 

اصلن شعر چیست !؟

 

تو باید عاشق باشی و بس

 

تو باید بدانی که اسمان ابی نیست

 

........

 

دعا که میکنی شعر است

 

می خواهم از خودمان برای خودمان ترانه بخوانم.

 

.......

 

حالا دیدار ما به نمی دانم ان کجای فرا موشی

 

دیدار ما اصلن به همان حوالی هر چه با دا باد

 

........

 

پس با هر کسی از کسان من از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی

 

نمی خواهم ازردگان ساده ی بی شام وبی چراغ

 

از اندو ه او قات ما با خبر شوند.

 

قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود

 

قرازرما به سینه سپردن دریا وتشنگی نبود

 

پس بی جهت بهانه میاور

 

که راه دور و

 

خانه ی ما یکی مانده به اخر دنیا ست!

 

نه....

 

دیگر فراقی نیست

 

حالا بگذار باد بیاید

 

بگذار از قرائت محرمانه ی نا مه ها و روءیاها مان شاعر شویم

 

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند

 

دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین

 

تا دیگر ادمی از یک وداع ساده نگرید

 

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملا لی نیست!

 

 

نامه ها –سید علی صالحی

 

 

باران می ا ید!  ...هوا ابری ست! .... تو می گفتی:

 

بااسمان ابری!...زیر باران! ..

 

عاشق می شوی!....

 

............................

 

و من همه ی روزهای ابری به همه ی عشق های بارانی تو فکر می کنم!....

 

...یادت هست می خواندیم "سلا م! حال همه ی ما خو بست!

 

...یادت هست گفتی:"عاشق باش ........ولی مراقب حالت باش!"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...این روزها:"حال همه ی ما خوبست! اما تو باور مکن!"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در سه شنبه 21 آذر1385 و ساعت 0:32 قبل از ظهر |

مستم

           

                  می چر خم

 

                                         می بینمت

 

 

مستم

 

                  می رقصم

 

                                         می بویمت

 

                     

 

مستم

 

                   می گویم

 

                                       .....

...اما تو باور مکن

 

اینجا ادمی را به سادگی زیر خاک میکنند

 

ان وقت ما می ما نیم و عا شقا نی که

 

 سنگ به احساسمان می کوبند!

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 19 آذر1385 و ساعت 7:48 بعد از ظهر |

روز اول

 

افتاب را ....با ران را ....دوست دارم

 

روز دوم

 

تنهایی وسکوت را....دوست دارم

 

روز سوم

 

....همه ی چیز ها ی خوب را دوست دارم!

 

روز چهارم

 

گردش شبا نه...خانه ام همین حوا لی ست

 

قدم زدن با دوست را دوست دارم

 

روز پنجم

 

شرا ب را ...مو سیقی را ...

 

.... رو ء یا های شبا نه را دوست دارم

 

خودم را !؟....انها را !؟....

 

او را! ؟....شما را! ؟....

 

 

 

 

چشم هایش...دستهایش ...برق نگا ه هایش...

 

........................................................... 

 

...........................................................

 

......................می گویم دیگر بازی بس است !

 

...ادم ها ! ...ادم ها همیشه این گونه پنهان می کنند!؟

 

بازیه غریبی ست و ما بازیگرا نی ناشی

 

...دیگر بازی بس است!

 

...............................؟!؟

 

وروز هفتم.......

 

روز مرگ من بود!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در شنبه 18 آذر1385 و ساعت 1:13 بعد از ظهر |

این ترجمه ی  همون اولین شعر فرانسمه که روزای اول نوشته بودم…شعر رو هم دوباره با کمک استادم تصحیح اش کردم…اون پایین هاست اگه دوست داشتید بخونید….

 

 ...اون روزا حالم خیلی بهتر بود....چه بلایی سرم اومده ؟! ...نمی دونم؟؟!

 

 

 

روزی خواهم رفت

 

 

 

من می دانم…!

 

تردید مرا

 

جستجوی مرا

 

عاشق بو دن مرا

 

تو نفهمیدی!

 

من می دانم ...

 

تغییر مرا

 

عبور مرا

 

برد مرا

 

تو نفهمیدی!

 

تو می توانی تا ءخیر کنی

 

تو می توانی تغییر کنی

 

تو می توانی تصمیم بگیری

 

تو نفهمیدی!

 

تو می توانی بیا یی

 

تو می توانی زندگی کنی

 

تو نفهمیدی!

 

من فکر میکنم "خواستن "  "بودن " است

 

من فکر میکنم"خواستن"  " اشکار شدن " است

 

تو نفهمیدی!

 

اما.من امیدوار خواهم بود

 

من جستجو خواهم کرد

 

من بدست خواهم اورد

 

تو می توانی با من بیا یی

 

تو می توانی با من بلند شوی

 

"بگذار ....بگذرم !"

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در جمعه 17 آذر1385 و ساعت 10:35 بعد از ظهر |

مادر بزرگم میگفت : دستهای سفید یعنی "مادر"

 

من میگفتم : و دستهای سیاه" پدر" است

 

 

مادر بزگم میگفت : دستهای سیاه غریبه اند

 

من می گقتم : دستهای پدر خورشید را اورده اند

 

                   غریبه نبودند وقتی از غر بت امدند...

 

مادر بزرگ وقصه هایش سال هاست که رفته اند

 

...و من قصه ی " گرگ وگوسفند" را طوردیگری تعریف میکنم

 

 

.....................................

 

او میگو ید : دست های سیاه" دوستی "است که خورشید را اورده است ؟!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط "شما"   16 اذر ماه 85

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 15 آذر1385 و ساعت 8:35 بعد از ظهر |

گفت :    ما همدیگر را می شناسیم؟

 

گفتم :   تنهایی ام به وسعت اسمان است.

 

 

 

گفت :   بیا چای درست کنیم وحرف بزنیم .

 

گفتم :  راهم طولانی وخلوت وبی انتهاست .

 

 

 

گفت :   وقتی بیدار شدم شما اینجا بودید .

 

گفتم :کوچه خلوت بود وبی سایه بی درخت.

 

 

       - روز برفی سردی است  سوز می اید .

 

        -ترنم ترانه های عاشقانه گرمم می کند .

 

 

       - زنی به این زیبایی! ...راه گم کرده ای؟!

 

       - دست های مهربانی راهنمایم بودند.

 

 

         -...او رفت ومرا تنها گذاشت.

 

        -خواب بدی است ...اشباح وسایه ها .

 

 

        -وشما چقدر ...نه!...چشمان او شور زندگی داشت .

 

        -صورتم را با باران شسته ام تکه هایی از اسمان به چشمانم نشسته .

 

 

        -...کاش می شد یک بار دیگر صدایش را بشنوم .

 

       - اوای اسمان ها وستاره ها همرا هی ام می کند.

 

 

       - ...قرص هایم ...قرص هایم را می خورم...باید بخوابم .

 

        ...او را برای همیشه از دست داده ام.

 

 

       - روءیاست...دوباره خواهم امد...اما نه هنگامی که خوابی...روءیاست .

 

 

۱۵ اذر ماه ۸۵

 

نوشته شده توسط "شما" برای ماندن....برای زنده ماندن...

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 15 آذر1385 و ساعت 1:30 قبل از ظهر |

کنار امدن با انتقاد

 

این مطلب را از روی یک کتاب دوست داشتنی برای یاد اوری به خودم نوشتم ولی شاید ....

 

تشخیص انتقاد سودمند از سایر انواع ان حائز اهمیت بسیار است

 

واغلب لازم است بدون صلاحدید عموم این تمایز را قائل شویم.خودمان به عنوان هنرمند بهتر از هر کس قادر به انجام این کاریم.انتقاد نیشدار- اگر دقیق باشد – اغلب به هنر مند احساس اسایشی درونی می بخشد .انگاه هنرمند به خود میگو ید :"پس این بخش از کارم درست نبود!" انتقاد سود مند نهایتن ما را با معمای حل نشده ای از کارمان باقی می گذارد .

 

حال انکه انتقاد مخرب این احساس را در ما ایجاد می کند که کوبیده شده ایم .به عنوان قائده لحنی مخرب وخجالت اور دارد و محتوای ان نیز مبهم و شخصی وعاری از دقت ومحکوم کننده است .از انتقاد غیر مسوولانه هیچ نفعی عائد نمی شود .عصیان می افریند و در راه هنر و خلاقیت مانع ایجاد می کند .تنها راهی که در برابر انتقاد مخرب می توان کرد شفا یافتن از ان است.

 

 

-تمامی انتقاد را بشنوید و انگاه تمامی ان را کنار بگذارید.

 

-برای خودتان فهرستی از مفاهیم یا عبارت های ازارنده ان تهیه کنید.

 

-مفاهیم و عبارت های سود مند ان را هم بنویسید.

 

-لطفی استثنائی در حق خود روا دارید.مثلن مقاله ستایشگری که قبلن درباره شما نوشته شده است را بخوانید یا تحسینی را بخاطر بیاورید .

 

-به خاطر اورید که حتی اگر اثر هنری بسیار بدی هم بوجود اورده باشید شاید برای گام بعدیتان بسیار هم ضروری بوده .

 

-دیگر بار به انتقاد بنگرید.ایا شما را به یاد یکی از انتقاد هایی که در گذشته شنیده اید می اندازد بخصوص انتقاد های شرم اور دوران کودکی ؟نزد خود اعتراف کنید که این انتقاد یاد اور کدام اندوهتان بر زخمی دیرینه است.

 

-برای منتقد نامه ای بنویسید –نامه ای که به احتمال زیاد هیچ وقت ارسال نخواهد شد –

و از کارتان دفاع کنید .چنانچه نکته سود مندی در ان یافتید مورد اذعان قرار دهید.

 

-دوباره متعهد شوید که به کار خلا قی دست بزنید ....بی درنگ به زین اسب بچسبید.

 

-....و تعهدتان را به انجام برسانید ....خلا قیت تنها درمان انتقاد است

 

 

 

 

 

 

   

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 15 آذر1385 و ساعت 0:51 قبل از ظهر |

…در باز می شود

کسی می اید

 

 

صدای گام هایش با صدای کو لرگازی

 

صدای نفس های تند من

 

صدای تپش های قلب من

 

 

 

…در باز می شود

کسی می اید

 

 

دریغ از یک لبخند

 

دریغ از یک نگاه

 

صدای نفس های تند من

 

صدای قدم های تند من

 

 

…در باز می شود

کسی می اید

 

 

دستی برای فشردن دستی

 

شاید بر طبق عادت شاید برای رسوم

 

دریغ از یک لبخند

 

دریغ از یک نگاه

 

دریغ از صحبتی صفایی جوششی

 

 

…در باز می شود

کسی می اید

 

 

دست ها در هم فشرده می شوند

 

صدای گام ها در هم می امیزند

 

کلمات در هم گم می شوند

 

دریغ از یک لبخند

 

دریغ از یک لبخند...

 

 

اذر ماه 81

 

نوشته شده توسط "شما"وقتی که تازه ایستادن را یاد گرفته بود...

 

اولین قدم هایی که شما بر میداشت تا راه رفتن را بیاموزد

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 15 آذر1385 و ساعت 0:43 قبل از ظهر |

سینما وادبیات

نقاشی ومجسمه سازی

...و موسیقی

همه ی این ها را ترجیح میدهم

 

هنر مدرن را به هنر کلاسیک ترجیح می دهم

تغییر را به رخوت و بی هودگی ترجیح میدهم

 

عکس ژورنالیستی را به عکس فر مالیستی ترجیح می دهم

زندگی هنرمندانه را به زندکی روز مره  ترجیح می دهم

 

ترجیح می دهم که اینقدر نگویم ترجیح می دهم

 

 

دوستی ساده را به روابط پیچیده ترجیح می دهم

ادم های شاد وساده را به ادم های ما ء یوس وپیچیده ترجیح می دهم

 

ترجیح می دهم با پزشکم از درد هایم نگویم

ترجیح می دهم با شوهرم از شادی هایم نگویم

ترجیح می دهم عاشق باشم

عشق را به ازدواج ترجیح میدهم

اسمان افتابی را به اسمان ابری ترجیح می دهم 

ترجیح می دهم دوستان اندکی داشته باشم

تنهایی وخانواده را به قید وبند دوستان رنگارنگ وپر دغدغه ترجیح میدهم

 

میان سالی را به جوانی وخامی ترجیح میدهم

شور وجسارت جوانی را به ارامش واحتیاط پیری ترجیح می دهم

ترجیح می دهم احساسم جای عقل ومنطق را بگیرد

ترجیح می دهم قانون را بکشم تا نفسی تازه کنم

ترجیح می دهم زاد وولد نکنم تا دنیا هم نفسی تازه کند

ترجیح میدهم طوری زندگی کنم که ترجیح هایم می گویند

ترجیح میدهم بخندم با صدای بلند با قهقه تا اینکه متین باشم ومورد قبول

ترجیح میدهم ازاد اندیشی را به دگم اندیشی

ترجیح میدهم تفاوت ها را به تشابه ها

 

 

ای کاش...

ای کاش..

ان چنان از کنار زندگی می گذشتم که دیگر ترجیحی نداشتم

وان چنان لذت زندگی را تجربه می کردم که اکنون ترجیح هایم همان زندگی ام بود

 

 

تو همون دفترچه ی قدیمی ام تاریخ اذر ماه ۸۱ رو داره از اون موقع تا حا لا خیلی عوض شدم ؟...نمی دونم...باید یک کمی با خودم خلوت کنم...

 

 

 

نوشته شده توسط "شما"وقتی که تازه ایستادن را یاد گرفته بود...

 

اولین قدم هایی که " شما  "بر میداشت تا راه رفتن را بیاموزد...

 

وبه احتمال قوی کتاب شیمبورسکا هم تازه

به دستش رسیده بوده

 

و کاره خودش را کرده....(درست یادم نیست....۴ سال گذشته...!)

 

 

همیشه دوست داشتم شعری بنویسم و بگویم که "من "چقدر همه چیزهای خوب را دوست دارم حتی گیس های دختر سید جواد را ...(اخ که چقدر این شعر را دوست دارم)

یکی از دوستانم که می دونم اونم تو این فضای مجازی داره گمنام می نویسه خوب می فهمه من چی می گم "رامین "جان منتظره حضورت هستم دوست من....

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در سه شنبه 14 آذر1385 و ساعت 12:38 بعد از ظهر |

این "من" بو دن یواش یواش داره کار دستم میده ....اونم یه منه کو چولوی ریزه میزه  که تازه داره راه می

افته ...خیلی عجیبه...دارم فکر می کنم این کلمه اصلن برای چی درست شده؟.... "ما"  "من" "شما"

"ایشان" "انها" "تو" "او"...هیچ کدوم از این ها باعث سوئ تفاهم و عدم ارتباط با بر داشت غلط

 نمی شوند به جز کو چکترینشان ..."من" ...

عجیبه ...."من" گفتن  "من" بودن "من" شدن ...چرا اینفدر ادم ها رو

می تر سونه ...می رنجونه ...مگه نه اینکه "ما" چند تا "من" هستیم ...

یا "شما" و"انها" چند تا "من" هستند !!!....

اهان فهمیدم "یکی " بودن ترسناکه ....چند تا بودن ایمن..

خوب پس برای برداشتن همه ذهنیت های غلط راجع به خودم از این به بعد "من"نیستم

"ما" بهتره ؟یا "شما" ...خودم به "شما" رای میدم ولی فقط تو این محیط مجازی ...با اجازتون

تو زندگیه شخصی ام همون "من" کوچولوی "نو پا" می مو نم ....پس برای جلو گیری از هر گونه

 سوئ تفاهم و دعوایی "من" از این لحظه "شما" هستم ...ومکز عالم امکان هم نیستم

اومده بودم دنبال کلمه ومشتاق شنیدن هستم ...از با با روزگار نازنینم ..و با نو پروانه کو چک ممنونم

که بهم یاداوری کردن....منتظرم ...باور کنین من عاشق شنیدنم ...نه اصلن عاشق گفتگو هستم ...

+ نوشته شده توسط شما "من" در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |

زیستن یعنی عدم اطمینان .

 

این که ندانیم لحظه بعد

 چه چیز یا چگونه پیش می اید .

 

به محض وقوف از ان اندکی می میرید.

 

هنر مند هر گز به طور کا مل وقو ف ندارد .

 

ما حدس می زنیم.

 

شاید اشتباه کنیم.

 

 اما گامی پس از گامی در تا ریکی می جهیم.

 

 

اگنس دو میل

+ نوشته شده توسط شما "من" در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |

سلام لی....علی

 

 

می خوام مفصل برات بنویسم ...ولی تو رو خدا یادت باشه "من" نویسنده

 

نیستم ...پس اروم باش وگوش بده ...فقط میخوام باهات حرف بزنم ...

 

گفتگو هامونو بارها وبارها خوندم ...میدونی...

 

چیزای خوبی توش کشف کردم ... 

 

مثلن اینکه من وتوانگار درست به حرف های همدیگه گوش ندادیم ...

 

(مشکلی که معمولن تو زندگیه روزمره وتو برخورد با ادم های دیگه هم

 

هممون داریم ..)

 

یه جاهایی من درست می گفتم یه جاهایی تو بدون اینکه حرف همدیگه رو

 

نقض کنیم ..ولی هیچ کدوممون به اون درست ها اشاره نکردیم...فقط رفتیم

 

سراغ تفاوت ها وتناقض ها که البته به نظر من همیشه از تشابه ها قشنگ

 

تر وجذاب تره ...شور میاره ...ادم وبه فکر وکنکاش میندازه ....

 

(این مشکلیه که به قول خودت تو نقد نویسیه مملکت ما هم خیلی

 

رایجه ...و همیشه سرش بحث وجدله ..)

 

دیگه اینکه چراغای زیادی رو تو ذهنم روشن کردی .....

 

ولی زود خسته شدی وگذاشتی رفتی

 

  (تو که به تاریخ این مملکت اینقدر اشراف داری...

 

به نظرت رفتن جواب میده ؟!)

 

...واخر از همه اینکه کلی سوال ازت پر سیده بودم که بی جواب موند ...

 

چرا ؟خوب مگه نمیشه هم حرفای خودتو بزنی ودغدغه های خودتو بگی

 

 هم جواب سوال های منو بدی .....؟

 

دوست ندیده ام ..دوست دارم بازم بیای ....چون منو یاد خیلی چیزا انداختی

 

 که یادم رفته بود ...یا به دلیل خستگیه ذهنی ازشون فرار می کردم

 

راستی تا یادم نرفته بپر سم حرف های منم تو رو به فکر انداخت یا فقط

 

کلافه وعصبیت کرد؟

 

"من"ولی نه اون منی که تو فکر می کنی ....

 

راستی چرا این کلمه ساده "من"اینقدر دردسر سازه؟

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت 5:18 بعد از ظهر |


 
 


 
 

نويسنده: لی...علی (یادت اومد؟!)
جمعه 10 آذر1385 ساعت: 17:44
موضوع مجاز و واقعیت همان دعوای قدیمی رساله ی زنون است ... اما سهمی که تو در این ماجرا طلب می کنی کاملن متفاوت است ... مساله ی تو مجاز و واقعیت نیست بیشتر زبانی است که انتخاب کرده ای و البته از ابتدایی ترین کارکردهایش هم عاجز مانده است ( یعنی تصور ویتگنشتاینی؟ گمان نمی کنم) ... تفاوت گفتار و نوشتار که در تمامی این یاداشت ها کسی اشاره ای کرده بود و رفته بود ولی برای تو گسست از همین جا آغاز می شود : از جایی که کلمات گم می شوند سفیدی کاغذ هول انگیز می شود و ذهن در درماندگی خودش به ملال ناگفتنی ای می رسد ... جایی که باید به قول فاکنر "عرق ریزی روح " را از آنجا شروع کرد. ( در همین محیط مجازی توهم نویسنده شدن توهم شیرینی است که مدام به ما یادآوری می شود و البته توقع ما را از نوشتن تا حد دغدغه ی مخاطب تخفیف می دهد . و البته این همان توهمی است که اکثر روزنامه نگاران نیز با آن درگیرند) موفق باشی دوست جوان

نويسنده: من
جمعه 10 آذر1385 ساعت: 20:2
لی علی سلام اره یادم اومد....ببین منظورت از توهم نویسنده شدن چیه ؟من دوست دارم خوب بنویسم ودارم براش سعی میکنم ....حالا توهم واینا رو نمی فهمم ...بعدشم عزیز من منظورتو از تا حد دغدغه مخاطب تخفیف می دهد نفهمید م ...مگه کتابی که خونده نشه ...اسمش کتابه ؟....اره ؟یعنی تو میخوای بگی من اگه عاشق ساده نویسی و فضای می نیمال کارورم ...یا برای دیالوگ نویسی های طنز وودی الن می میرم ....اگه مثل فاکنر پیچیده بنویسم اون وقت برای دل مخاطب تخفیف ندادم ؟....مگه این نیست که فضای خلا ق به تعداد ادم ها متفا وته ...
پس میشه همین منی و که می خواد رشد کنه تو نوشتن وریشه بده رو کمکش کرد
شاید یه چیزی از توش در اومد ...نه ؟راستی تصور ویتگنشتاینی دیگه چیه ؟نفهمیدم...تو هم موفق باشی دوست پیرم ...بازم بیا این ورا ..

نويسنده: لی ... علی ( عادت کنید که عادت نکنید!)
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 0:8
چند نکته برای نویسنده ی جوان ( نویسنده ی مشتاق ,نویسنده ی مهم , نویسنده ی گمنام و نویسنده ای که من البته تلاش های او را دوست دارم !)
نخست: "من" عزیز این ها را به قصد پاسخگویی نمی نویسم , برای رفع سوال هات و البته ریشه دوانیدن هات هست که بر صفحه ی آبی روبروت ظاهر می شوند. پس:...
توهم نوشتن یعنی روزمره شدن نوشتن . یعنی مصرف شدن نوشتن یعنی تنزل نوشتن و یعنی نوشتن به مثابه ی کالایی که مصرف می کنیم. توهم نویسنده شدن یعنی نویسنده را از نقش هایش جدا کنیم و تا حد یک خاطره نویس یک گزارش گر و یک پاورقی نویس حوادث روزمره تخفیف ( یا همان تنزل ) بدهیم. نویسنده گی همه ی اینها هست و نیست. اجماعی است که البته وحدتش را در کثرتش جسته و یافته . برای همین هم در یکی از همان داستان های امیلی ننوشتن با نوشتن بیان می شود ( یادت آمد؟)
توهم نویسنده شدن نه تخفیف ارزشی کار آدمهاست و نه تحقیر شخصیت نوشتاری آن ها . واقعیتی فراگیر است که به شیوه ی خاصی از ادراک و روایت در آن بسنده می شود. در توهم نویسندگی وبلاگ جای همان دفتر یاداشت نویسنده را اشغال می کند بی آن که از نگاه نویسنده بهره ای برده باشد . نگاه نویسنده به جهان نگاه گزارش گرانه نیست( نگاه پرسش گری است که البته کارور را تا حد اعتباری مینیمال تخفیف نمی دهد ادراکش از فاکنر پیچیده نویسی نیست و ساده نویسی را ارزشی برخاسته از ساده انگاری نمی پندارد)
نه فضای کارور مینیمال است ( اشتباه بزرگ روزنامه نگاران منتقد نما !) و نه فاکنر پیچیده می نویسد. نه هرکه خودش را در سایه بیرق نویسندگان نسل سوم آمریکا پنهان کند فضیلتی از آنان را بازیافت کرده و نه هر که بر نعش میراث آنان لگدی نثار کند بر رذیلتی دچار آمده...
دوست من ( و البته دوست جوان من چرا که جوانی در نوشتار توست) زبان کارور از کارور راوی لحظات هول انگیز مضطرب عصر ما را می سازد و به ترس های پنهان ما اشاره دارد همانطور که هاندکه همانطور که کوندرا و همانطور که دیگران . فضیلت کارور در ساده نویسی اش نیست که ساده نویسی در نوشتار برخاسته از سنتی ژورنالیستی است و اگر همان نگاه ژورنالیستی در ادبیات با زبان همراه شود نتیجه دانیل استیل و برای آنها که این روزها اخبار کتاب را دنبال می کنند بهار عمر محمد مسعود است...
نويسنده: ادامه از همان
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 0:9
دغدغه ی مخاطب دغدغه ای رسانه ای است. تنزل نوشتن به خواست مخاطب یعنی قربانی کردن قسمتی از وجود به بهای شهوت قسمتی دیگر. یعنی مدام در معرض خطر برای و به خاطر مخاطب نوشتن... و این البته اره کردن وجود به سهم و فهم خواننده همان خطری است که توقع نویسندگان جوان را از نوشتن تا حد روزنامه نگارانه ی آن تنزل می دهد. ..
من هم کارهای وودی آلن رو دوست دارم . داستان هاش و نمایشنامه هاش را بر فیلمهاش در مقام کارگردان ترجیح می دهم . فاکنر را می پسندم و معتقدم که کارور در درک من از مدرنیته و شهرنشینی سهمی انکار ناپذیر دارد. من بر خلاف لحن مطنطنی که تا به حال با آن روبرو بوده ای مدافع ساده نویسی و پرهیز از مغلق نویسی بوده و هستم . با نگاه ساده که قسمی از نگاه است همواره دوست بوده ام و لحظه ای ساده انگاری را به شعار و بهانه ی ساده نویسی تاخت نزده ام.
برای نوشتن نسخه ای نپیچیده ام و هیچ گاه هم در مقام تعریف معنا و مفهومی برنیامده ام . هر چه هم که حتی در این یاداشت ها گفته ام را بر اساس اصل و عقل هایزنبرگی ضرس قاطع و گزاره تشکیک ناپذیر نپنداشته ام. برای خلاقیت بیش از آنکه فضایی قائل باشم سهمی را در نظر دارم و نیت را بر اساس همان کمک و دوستی گذاشته ام ... بر اساس این اصل که در آن روز بزرگ در آن ازمون تنها نباشی و وقتی که دست داوران بالا می رود در اضطراب قبل از اعلام شدن رای ها نگاهی از میان جمع باشد که تو را به خاطر تلاش هایت و نه ناکامی هایت تحسین کند سری به جهان کلماتت زدم. در جوانی تو در نوشتن و البته اشتهاری که در جهان واقعی داری تردیدی ندارم . دومی را واگذار میکنم به دلایل "من" بودنت و احترام به فردیت پنهان شده ات که البته حقی است روا و اولی را به استناد تلاش جانکاهت برای جستجوی کلمات می گویم و نارضایتی درونی ای که تو را همچنان به جستجو ی همان کلمات وامیدارد . به تلاشت که از جوانی تو ست ارج می گذارم و برای چشمه ی کلافگی های درونی تو برای نوشتن غلیان و غلیان و غلیان خواستارم. در لحن این کلمات و جملات نه تبختری است و نه داعیه ای فضیلت کهتری و مهتری نیز روادار روایتش نیست و نبوده . پس در جهانی که مردمان سرزمینش پیری را فضیلتی از سر کمال دانسته اند هنوز خودم را در زمره جوانان می بینم و از تفقد و تنعم لقبی که از سر لطف و کنایه به من بخشیدی سپاس گذارم.

نويسنده: من
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 1:0
لی علی عزیز ...مرسی باز هم کلماتت سخت وپیچیده بودند برای ذهن جوان من....ولی این دفعه رو فهمیدم چی میگی...دوست پیر جوان من ..مهم که البته نه ولی مشتاق وگمنام درسته ...حالا میرسیم به نویسنده!..من ...نویسنده ؟! نه ..فکر نمیکنم ...دوست دارم باشم ...و ممنون از اینکه تلاشم ودوست داری ....من از اینکه این کلمات خام وساده را می خونی...ممنون از اینکه تنهام نذاشتی...مدت هاست که یادداشت روزانه می نویسم ....خاطرات میخونم ....سیلویا پلات...ویرجیانا ولف...
بونویل ....زندگی من با پیکاسو ...و ..... شاید اشکال از این جاست ...یا اینکه تصورم از وبلاگ نویسی همون تصور کلیشه ای یادداشت های شخصیه ...یا اینکه ازاصولن وبلاگ هایی که یادداشت های شخصی داره وشعر هایی که می پسندم بیشتر جذبم میکنه ...اصلن شایدم اشکال از اولین قدم های ضعیف کودکانمه که تازه داره راه رفتن یاد میگیره وهی میخوره زمین....هان ..نظرت چیه ..تو چی فکر میکنی؟...
اگه زیاد بمبارون نشم ممکنه جرات کنم و چند تا از اون قدم های کوچولو رو که فعلن تو کمدم قایم کردم ونشون بدم ...وای اون وقت فکر می کنی چی پیش بیاد ...با این اوضاع واحوالی که تو وبلاگم می بینم تصور می کنم انفجار وتخریب ...اون وقت یا دوباره مهاجرت میکنم و میرم سراغ دفترچه هام ...یا دوباره بی خطر می نویسم ...همون خاطره نویسی واز این واون نوشتن...ببین من دلم خیلی کوچیکه ...حساسم وتو ماجراهای قضاوت وانتقاد واین حر فا تحمل همه رو ندارم ...اخه با وجودی که تو نوشتن جوونم ولی سن وسالم کم نیست و توی این سال های زندگی بد جوری غبار کرفته ...تجربه های بد وخوب زیادی رو از سر گذرونده
....درکم میکنی؟...

نويسنده: من
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 1:9
مرسی که پست الکترونیکتو برام گذاشتی ...داشتم فکر میکردم دلایل تو برای گمنام موندن توی این محیط مجازی چیه .....نوشته هات من و یاد مجله هفت میندازه...اگه گفتی چرا ؟...راستی تو که طرفدار ساده نویسی هستی چرا اینقدر پیچیده می نویسی ؟اونم برای یک ذهن جوون که نه تجربه های تو رو داره نه دانش تو رو نه ...
این کلمات سخت وسنگین و ثقیل و دوست داری یا تو هم به نوعی دچاره همون عادته شدی که خودت راجع بهش صحبت میکنی؟...می دونی بازم یاد یه چیزی افتادم ...یاد یه دوست مترجم که کارور عزیز من وطوری ترجمه میکنه که گاهی فکر میکنی شاید کارور متون کهن فارسی رو زیاد مطالعه می کرده....

نويسنده: من
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 1:14
...باز هم مرسی سعی می کنم که عادت کنم که عادت نکنم ...ولی اعتراف کنم که یه شبه نمی شه...زمان میخواد کمک دوستانی مثل تو ...و البته حضور ذهن وجسارت خودم در بهم ریختن کلیشه هام وعادت هام ....یه اعتراف صادقانه دیگه من
من به ادم ها هم زود عادت می کنم ...حالا اگه تو بخوای دیگه بهم سر نزنی باید چی کار کنم ؟ دوست من ...منتظرتم

نويسنده: من
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 1:34
یه چیز دیگه ...راجع به کارور یا به قول تو فضیلت کارور ...که البته من دویت دارم اسمش وبذارم لذت کارور...من خودم ودو ستام و هم سایه هام وفامیلم و ادم هایی که یه عمره میشناسم یا تازه با هاشون اشنا شدم وتو قصه هاش میبینم ...زندگی مونو تو قصه های اون میخونم ...قصه های او نو تو زندگی هامون می بینم ....واین هاست که من وپا بند می کنه وشیفته ...ولی ساده نویسی اش ...شخصیت های اشناش ..وفضا سازی های می نیمالش ....کم گویی اش ...برش های جذابش ... و
دیدن ترس ها ودغدغه های خودم واطرا فیانم ....اضطراب ملال وتنش ها وعجایب این زندگه کوفتیه دوست داشتنی ....همه اینا تو قصه های کاور من دیوونه میکنه ...پس زیاد با نظرت موافق نیستم البته با اجازه...! اگه تو دنیای تو هم مثل دنیای من به تعداد ادم ها نظر و سلیقه وجود داره که به نظرم همین دنیای منو جذاب میکنه ....یه چیز دیگه هم بگم که بیشتر با هم اشنابشیم ..من عاشق فیلم های وودی الن ام وبر عکس تو معتقدم فیلم نا مه هاش وفیلم هاش خیلی قوی تر از قصه هاش و نمایش نامه هاشه ...بازم البته با اجازه از دنیای تو ...

نويسنده: من
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 1:48
(من) همین جا ودر این لحضه که ثبت میشه به همه اعلام میکنم که بابا به خدا من ادم مهمی نیستم یه ادمم قاطیه بقیه ادما ...به اقتضای شغلم ادمای زیادی رو می شنا سم وادمای زیادی هم من ومیشناسن ...به خدا فقط همینه ....

نويسنده: من
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 11:51
تو ی این روزگاره تند تند با این همه اضافات تو زندگی و ذهن ..... مینیمال فکر کردن ...مینیمال کار کردن ...و میتیمال زندگی کردن ...خفیف نیست دوست من ...یه ویپه گیه...من عاشق فضاهای مینیمال وذهن های مینیمال و...هستم و باز هم متاسفانه با نظر تو موافق نیستم ...شاید بهتر باشه به قول جوون های امروز کمی هم به روز باشی تکرار فضاهای قدیمی وذهنیت های قدیمی ادم همیشه ایمن است ...ولی تغییره که ادم و به پیش می بره ...نه....؟؟؟؟!

نويسنده: لی...علی
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 18:15
دوست من به گمانم ادامه ی این گفتگو دارد تبدیل به بازی چه کسی بهتر است می شود؟!
باشد پذیرفتم و می پذیرم که تو از من داناتر و به فضیلت "به روز " بودن آراسته تر و شایسته تری ... اما نکته ای هم در این میان از نظرت پنهان مانده و البته این نابینایی را نه در شخص تو که در همان بیماری واگیر دار شایعی می بینم که دامنه اش سال هاست دامن فرهنگ و ادبیات را گرفته است و آن هم نداشتن چشم انداز صحیحی حداقل از جریانات فرهنگی و بوطیقاهای متنی است. از همین روست که در جامعه ای که دانش خوار شمرده می شود آدمها به بهانه ی فردیت شان - که لابد استبداد زدگی و توتالیتاریزم را هم که به تاریخ و زیرساخت های فکری شان کمک کرده است - فضیلتی می دانند و به استناد مکاشفات همین فردیت رشد نایافته تجربه فردی را به فضیلت و دانش نظری را به رذیلت مبتلا می کنند.
دوست من صحیح است و البته که نویسنده به توهم اوریژینالیته در پروسه خلق نیازمند است اما امروزه به استناد تبری جستن از همان" فضاهای قدیمی" است که دیگر باید همان جمله ی ابتدایی باطل الاباطیل را در کتاب مقدس پذیرفت که " ...و در زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست"

نويسنده: ادامه از همان
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 18:16
به استناد نو خواستن و نو دیدن است که همان جمله که در بالا آمد شاید پدر معنوی تمام گمانه زنی ها درباره ی بینامتنیت و نظریه ی پساساختارگرایانه باشد. جایی که تاویل از کلان روایت ها از قرائت سنتی خود فاصله می گیرد و البته نویسنده را با حقیقتی هولناک روبرو می سازد . حقیقت ناتوانی "من" سوبژکتیوش,"من" خالق و "من" خداوندگارش, منی که دیگر تا حد تنی هبوط کرده است و دیگر فاعلیت خودش را از دست داده است . از همین جاست که اندیشه های نو و مطالعات بینا رشته ای آغاز می شود از اینکه دیگر اقتدار فهم و تجربه در قلم مقتدر راوی نیست و راوی خودش تا حد روایت سقوط کرده است. حالا اگر قرار است که از پشت همان پناهگاه "فهم من از جهان مهم است و لاغیر" به قضایا و همین چند گزاره که از اقاریر ما برای شما بود چشم بیندازی و نگاه کنی البته که فضیلت " نو" شدن و "مدرن بودن " ( نمی دانم چرا یاد همان جمله ی انقلابی ازرا پاند افتادم ؟!) جامه ای است که بر قامت شما دوخته اند و قبایی است که بر شانه ی شما انداخته اند. و گرنه ما همان بهتر که در صف سنت گرایان و کهن پرستان و جمود اندیشان به زعم شما نشسته باشیم و خودمان را فعلی از حوادث به شمار بیاوریم تا فاعل حوادث!...

چند صباحی و به قول "جوون های امروز" چند کامنتی مهمان شما بودم و در انانیت شما خودم را به سنجه گذاشتم. رو سیاهی تلاش سخن ( تو بخوان همان دیسکورس) ناقدانه بر من ماند و سپید رویی عصیان و اصرار بر فردیت و ایمان برای "من". تاریخ این سرزمین همیشه با "من" بوده است عزیز. صف آرایی از پیش مغلوبه ای که تنها خون معرفت به دست ایمان فردیت بر صفحه هایش شتک زده است.
خداحافظ و خداحافظ
"من" عزیز من دیگر برای شما کامنتی نمی گذارم و از این جهت این موضوع را اعلام می کنم که اگر از این پس کسی به این نام و به این بهانه برای شما کامنتی گذاشت از سمت من به "من" نبوده است.

نويسنده: من
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 22:9
...به هر حال دلم برات تنگ میشه دوست من ...فکر کنم بد فهمیدی ...سخت نگیر ...حالا اگه چیزی هم ننوشتی سر بزن خوشحال میشم بدونم خوندی البته اگه مطمین بشم اینقدر حرص نمی خوری ...به هر حال عزیزم من فکر کردم داریم گفتگو می کنیم ویواش یواش با هم اشنا میشیم ...قصدم مسابقه نبود که اعلا م برد و باخت کنیم ...اصلا مسا له ساده تر از این حر ف هاست که اینقدر خو دمو ن وناراحت کنیم ...با با بی خیال ...تو رو خدا اینجا رو دیگه بذار خوش باشیم ...مردم از جدیت و حرف های گنده گنده ...وبحث وجدل ...هر روزم داره این جوری میگذره این جا اومدم اسوده باشم و از فضا واز ناشناخته بودنم لذت ببرم ...باشه..؟واقعا دلم برات تنگ میشه تازه داشتیم با هم اشنا میشدیم ومن شرو.ع کرده بودم تو ذهنم راجع بهت تصویر سازی کردن ...

نويسنده: من
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 22:13
...راستی کاش چند تا از مقا له هات وقصه هات ومی فرستادی می خوندم مطمینم این جوری بیشتر ازت چیز یاد می گرفتم ...

نويسنده: بابا روزگار
يکشنبه 12 آذر1385 ساعت: 11:1
سلام
می خواهم راجع به گفتم گفتای "من" و"لی..علی" که تو این بخش گذاشتی احساسسم را بگویم. واقعا" لذت بردم. یاد خدود سی سال پیش وجوانی خام وتشنه شنیدن با دهانی باز مانده.ازاینکه ایهمه مفاهیم زیبا شناختی وفلسفی ونظریات مختلف را مسلسل وار دریافت کردم ذوق زده شدم(البته اگر تو ذقم نزنید!)در آنزمان اینجور چیزها را یا می بایست تو کافه نادری بشنوی و یا سر چهار راه داس وچکش !!نمی دانم می توانم با "لی...علی" تماس بگیرم یانه ولی از اینکه نمی خواهد کامنتی بگذارد با نهایت احترام به نظرش دلگیر شدم. همین.

نويسنده: برای لی ...علی
يکشنبه 12 آذر1385 ساعت: 15:57
میبینی ...مثل اینکه هممون دلمون برات تنگ میشه ....بیا ..به به جون اینقدر زود دلخور نشو ...جوانیم وکله شق ...تا تجربه نکنیم حرف خودمون ومی زنیم ...تازه مگه نه اینکه اگه من اون منی بشم که تو می خوای دیگه من نیستم ....بیا یواش یواش داریم حرف همدیگر رو می فهمیم ...البته شاید!...از جانب تو هنوز مطمئن نیستم ...
طبق معمول چشامو می بندمو می شمرم ....1...2....3.......4................5........

من
    
نام شما:
  
     
+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت 4:37 بعد از ظهر |

در اتاقی که به اندازه تنهایی است

دل من

که به اندازه عشق است

به بها نه های ساده خوشبختی خود می نگرد

+ نوشته شده توسط شما "من" در شنبه 11 آذر1385 و ساعت 2:31 قبل از ظهر |

ذهنیت های قشنگی که به عمل در نمی اید ....

هنرمند الگو ندارد...

استفاده از پیش پا افتاده ترین چیز ها بدون طلب و خواستن چیزی...

اگه یه جا بمونم می پو سم

...اینا یادداشت های گوشه دفترچمه مال سال 73 ...الان هر چی فکر می کنم

 سر در نمی یارم ارتباط اینا با هم چیه ...

اصلن چطوری رسیدم به اون جمله اخری ؟!...

ولی جمله خوبیه ...یادم باشه بنویسمش بذارم جلوی میزم ...اخه گاهی یادم میره

 و بوی پو سیدگیم ...اخ اخ ..اره اونو فقط خودم میفهمم ..

انگار اطرافیانم همه پولیپ دارن ...یا شایدم به بو حساس نیستن ...

یه چیز وحشتناک تر هم هست واون اینه که دماغا پر از بو باشه ..دیگه جایی برای بوهای جدید نمی مونه ..فکر شو بکن چقدر وحشتناکه ....

حواسم هست از بوی خودم وبقیه اشباء نشم اون وفت سر به زنگا می تونم مچ خودم وبگیرم ...اخ اخ ...بازم بو گرفتی یه فکری به حال خودت بکن ...

"من "جان با تو ام حواست هست ..یه کم مکث کن ...تنها باش وفکر کن ...چه خبره ؟ کجایی ؟ چی کار میکنی ؟

+ نوشته شده توسط شما "من" در شنبه 11 آذر1385 و ساعت 2:30 قبل از ظهر |

می خواهم تا دور دستها سفر کنم

می خواهم به شاد ما نی روحم دست یا بم

و حد حدود هایی که می شنا سم دگر گون کنم

و احساس کنم که ذهن و روحم می بالد...

می خواهم زندگی کنم... وجود داشته باشم..." باشم "

و حقیقت را از درون خودم بشنوم ....

 

درست یادم نیست ..ولی فکر می کنم این واز روی کتاب مایده های زمینی

یادداشت برداشتم ....تو دفترچه ام تاریخ خرداد 73 را یادداشت کردم ...

لابد اون موقع هم این احساس نیاز و داشتم ...ولی براش چی کار کردم ...

هیچی...فقط خواستم ..همین ...واین کافی نیست ...

اذر 85...باز هم خواستنه هست براش چی کار کنم ...نمی دونم ....

+ نوشته شده توسط شما "من" در شنبه 11 آذر1385 و ساعت 0:29 قبل از ظهر |

سرم خیلی شلوغه....حسابی کار دارم وتو همه ی کارام بد قول شدم ...علاوه بر این این روزا رو این جا

همش به سر زدن به دوست ودشمن گذروندم و دایم مشغول بازی های وبلاگی بودم ...

فکر کنم دیگه بسه 

راستی شما فکر می کنین کلمه مایه سوء تفاهمه...بعضی ها اینو میگن ومن تازگی ها از نزدیک

لمسش کردم ...تا تجربش نکر ده بودم قبولش نداشتم (قضیه همون سر به سنگ وسنگ به

سر..!!!)...خلاصه اینکه کشف عجیب وجالبی بود ...البته جای شما اصلا خا لی نبود !

(چون همیشه کشف ها وتجربه های من کمی ذهن ودلم رو خراش میده)...اره داشتم میگفتم ....

یه روز لا به لای همین محیط مجازی که من راجع بهش تصورات شیرینی داشتم( طبق معمول )

کشف کردم که اگه من همون طوری که تو زندگی واقعی با مردم برخورد می کنم

ودیا لوگ بر قرار می کنم تو این محیط مجازی هم باشم بعضی ادما رو میرنجونم ...

بعضی ها رو عصبانی می کنم ...بعضی ها رو متعجب ...بعضی ها رو فراری .....

وحتی بعضی ها رو هم وادار به پا در میونی ودخالت .....

خلاصه حسابی اوضاع به هم میریزه....و من حیرون می مونم که پس چرا همین طرز برخورد من

تو زندگی و با ادما به من ارامش میده ...دوستی میده

 وبه اطرا فیانم هم امنیت ...صداقت ...وعشق و حمایت میده..

به نظر شما جریان چیه

واقعیه درسته یا مجازیه؟!

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 5 آذر1385 و ساعت 0:54 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM