سلام! ....نمی دونم گاهی میای بخونی یا نه!....با خودم فکر می کنم اگه هم بخونه با خودش میگه
"اه ...چه احساساتی !چه رمانتیک!"بدت میاد ...نه ؟!
اخه الان دیگه دوره ی این حرفا گذشته!الا ن ادما هدف های مهمتر بزگتر و قشنگتری تو زندگیشون دارن...
حیف نیست وقتشو نو با این چیزای الکی و زود گذر بگذرونن....
بدتر از همه می دونی چیه ؟! ...اینکه ما هنرمند های مثلن هنرمند ! اینقدر احمق به نظر میایم که....!
هیچ کس جدیشون نمی گیره! اون وقت یواش یواش خو دمون هم یاد می گیریم که بی خیال همه چی !
...حماقت... ریسک ...بی عقلی...هرج ومرج طلبی ...تابع قا نو ن نبودن....و احساسات ...احسا سات
مسخره ست نه؟!بعضی از ادما اینقدر با احسا سشون غریبه ان که اسمشو میذارن بچگی کردن !....
حما قت کردن !..دیوونگی!... اون وقت هنر مندا میشن ادما یی که همیشه بچه های احمقی هستند....
یا دیوونه های جالب توجه!...زندگی جذاب و پر ما جرا یی دارن که ادمای دیگه چون خوشبختا نه دیگه
بچه نیستند ...حماقت و دیوو نگی هم ندارن ! ترجیح میدن فقط تما شا چی با شن!بیو گرافیا...
خاطرات روزانه...فیلما...و حتی پا ورقی هایی که از زندگی های پر ماجرا و عجیب اونا میگه همیشه
جذاب و خوندنی و پر فرو شه!...هنرمندا همیشه عاشقند بعضی ها شون هم خیا نتکار...اونا زندگی رو
ساده می بینن و ساده می گیرن ...به سا دگی هم عاشق میشن ...به سادگی روءیا میبینن ...به
سادگی خواب های پیچیده میبینن...و به همون سادگی هم گا هی خو دشو ن هم باورشون میشه
احمقن و دیوونه و غیر قابل پیش بینی ان....اون وقته که احسا س تنهایی میکنن ...تو روء یا هاشون غرق
میشن و...زندگی شون میشه ارزو کردن و ارزو کردن ....
برای ارزو های ساده ی زندگی شون زندگی می کنند ....تنهان ...غریبه ان ...خیلی ها دو سشون ندارن
یا فقط براشون مو جو دات عجیب و سر کرم کننده ای هستن !...اون وقته که میشه شبا بیدار موند...
وقتی که همه خوابن بیدار باش و فقط با خودت زندگی کن ...فردا صبح هیچ خبری نیست ! همه چیز مثل
همیشه ست....شبا رو ببین چه ارومه !چه راحتی !کسی به کارت کار نداره ! کسی راجع بهت کنجکا وی
نمی کنه!...اصلن مگه نه اینکه تو مثل ادمای دیگه قرار نیست زندگی کنی ...پس از تنهاییت و شبت لذت
ببر...اون وقته که روزا رو خوابی و هی بیشتر بیشتر از ادمای دیگه دور میشی...اخه اونا عاقلن و منظم
کار میکنن...اونا با زی های بزگ دارن !...اونا اهداف بزرگ دارن!...تو قاطیه بازیشون نیستی...پس راحت
باش و هر جو ری می خوای زندگی کن....
سا ده باش! ...احمق باش! ...بچه باش!دیوونه باش و هی ارزو کن ...هی رویا بباف!همه خوابن! .....
.....فقط و فقط تو هستی و روءیا هات کسی هم نیست که با بت اونا مسخرت کنه ...سرزنشت کنه
...همه خوابن!...فکر می کنی کسی حالتو می پرسه؟!
سلام!
حال همه ما خو بست
ملا لی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به ان شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی اهوی بی جفت بلرزد
نه این دل ناماندگار بی درمان!
.......
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوبست
اما تو باور مکن !
.........
بی قرارم
می خواهم بروم
می خواهم بمانم
دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم
.......
تشنه نیستم
می خواهم تنها بمانم
در اتاق را اهسته ببندید
......
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
........
می خواهم به ان پرنده ی خیس .به ان پرنده ی خسته
به خودم بیاندیشم
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.
.......
می خواهم به جایی دور خیره شوم
می خواهم سیگاری بگیرانم
می خواهم یک لحظه به این لحظه بیاندیشم...
-ایا میان ان همه اتفاق
من از سر اتفاق زنده ام هنوز!
........
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا کلمات عاقل شوند
.....
هی ساده. ساده!
از پس استین گریه گمان میکنند:
اسمان فردا صاف وهوای رفتن ما افتابی ست
حا لا تو هم بلند شو.بگو "ها" وبرو!
.........
می ترسم.مضطربم
و با انکه می ترسم و مضطربم
باز با تو تا اخر دنیا هستم
می ایم کنار گفتگو یی ساده
تمام روءیا هایت را بیدار می کنم
و اهسته زیر لب می گو یم
برایت اب اورده ام تشنه نیستی؟
.......
خسته ام ری را
میایی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
......
اسو ده باش.حالم خوبست
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جایی دور
هی دل بی قرارم را پی ان پرنده می خواند
.......
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگو هامان مثلن یعنی ما!
کاش می دانستیم
هیچ پروانه یی پریروز پیلگی خویش را بیاد نمی اورد
حالا مهم نیست که تشنه به روء یای اب می میریم
از خانه که میا یی
یک دستمال سفیدو پاکتی سیگار گزینه شعر فروغ
و تحملی طو لا نی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است!
......
می توانم کنار تو باشم و
باز بی اواز از راز این همه همهمه بگذرم
....حالا همین شوق بی قیمت وقاعده
همین حدود روءیا و رفتن از پی نور ما را بس
تا بر اقلیم شقایق و
خیال پروانه پادشاهی کنیم.
......
بیا برویم!
ان سوی هر چه حرف و حدیث امروز است
همیشه سکوتی برای ارامش و فرا مو شی ما باقی ست
.........
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله بر خاستم
.......
خودت را به خواب اینه میبری یا از شکستن اینه می ترسی ؟
چه عیبی دارد ساده باشی
چه عیبی دارد شبیه مادرت با ماه سخن بگویی
یا بگو یی حالم خوب است و فکر کنی که شعر یعنی این ؟!
ساده باش !
اصلن شعر چیست !؟
تو باید عاشق باشی و بس
تو باید بدانی که اسمان ابی نیست
........
دعا که میکنی شعر است
می خواهم از خودمان برای خودمان ترانه بخوانم.
.......
حالا دیدار ما به نمی دانم ان کجای فرا موشی
دیدار ما اصلن به همان حوالی هر چه با دا باد
........
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم ازردگان ساده ی بی شام وبی چراغ
از اندو ه او قات ما با خبر شوند.
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرازرما به سینه سپردن دریا وتشنگی نبود
پس بی جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ی ما یکی مانده به اخر دنیا ست!
نه....
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه ی نا مه ها و روءیاها مان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین
تا دیگر ادمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملا لی نیست!
نامه ها –سید علی صالحی
باران می ا ید! ...هوا ابری ست! .... تو می گفتی:
بااسمان ابری!...زیر باران! ..
عاشق می شوی!....
............................
و من همه ی روزهای ابری به همه ی عشق های بارانی تو فکر می کنم!....
...یادت هست می خواندیم "سلا م! حال همه ی ما خو بست!
...یادت هست گفتی:"عاشق باش ........ولی مراقب حالت باش!"
...این روزها:"حال همه ی ما خوبست! اما تو باور مکن!"
+ نوشته شده توسط شما "من" در سه شنبه 21 آذر1385 و ساعت
0:32 قبل از ظهر |