تبليغاتX
دنبال کلمه می گردم

...

خوب یادم نیست

تا کجاها رفته بودم .خوب یادم نیست

این که فریادی شنیدم .یا هوس کردم

که کنم رو باز پس . رو باز پس کردم

پیش چشمم خفته اینک راه پیموده.

پهندشت برف پوشی راه من بوده.

گام های من بر آن نقش من افزوده.

چند گامی باز گشتم برف می بارید.

باز می گشتم .

برف می بارید.

جای پاها تازه بود اما

برف می بارید.

باز می گشتم

برف می بارید.

جای پاها دیده می شد .لیک

برف می بارید.

باز می گشتم

برف می بارید.

جای پاها باز هم گویی

دیده می شد.لیک

برف می بارید.

باز می گشتم

 برف می بارید.

برف می بارید می بارید می بارید

 

جای پا های مرا هم برف پوشانده است.

 

                                                    "  برف" 

                                                                 مهدی اخوان ثالث

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 10:52 قبل از ظهر |
امروز خدا رو بوسیدم!
+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 5 دی1386 و ساعت 7:38 بعد از ظهر |
 

 

تادوشنبه سه شنبه هفته آینده نیستم متاسفانه نمی تونم بیام بهتون هم سر بزنم.

جایی نرین حتمن برمیگردم...پس قرارمون ۶   ۷ روز دیگه

+ نوشته شده توسط شما "من" در دوشنبه 12 آذر1386 و ساعت 0:34 قبل از ظهر |
پشتکار و لجاجت دو شاخه متفاوت هستند و باید حد مرز بین آنها را شناخت. تا هیچگاه از اولی به دومی وارد نشویم، فرض کنیم که می خواهیم لامپی را روشن نمائیم دو یا سه مرتبه این کار را تکرار می کنیم چنانچه موفق به روشن کردن چراغ نشدیم معمولاً به بررسی خود لامپ و پس از آن فیوز و قسمتهای مختلف دیگر می پردازیم، به این نوع حرکت پشتکار همراه با انعطاف پذیری می گویند که در واقع سیستم را رها نمی کنیم. حال آنکه فرد لجوج پیوسته در کنار کلید می ماند و شاید کلید زدن را صدها بار انجام دهد.

 

http://kouroshmoaddeli.com

فردا امتحان دارم و اصلن حال و حوصله درس خوندن ندارم از صبح هزار تا کار دیگه کردم و هر وقت کتابمو بازکردم دیدم نه حوصلشو دارم نه تمر کزشو ...برای رسیدن به هدفم یکی از کارهایی که باید انجام بدم همین خوندن زبان فرانسه ست ولی خوب گاهی می خونم !...و البته بیشتر مواقع حوصلشو ندارم .دلم میخواست به جای این گرامر سخت و مسخره این زبان رو باشعر و آواز و خوندن کتاب ها و مقاله هایی که شوقم رو  بر انگیخته می کنه یاد می گرفتم...خیلی اضطراب امتحان فردا مو دارم اگه جای من بودین چی کار می کردین ؟زودتر بگین تا صبح بیشتر وقت ندارم ها !

پ ن :

  ۱-   کلی تو دفتر یادداشت صبحگاهیم غرزدم که حوصله درس خوندن ندارم

۲-صبحونه خوردم ...کشدار و طولانی

۳- کتاب خوندم

۴-جملات تشویق آمیز خوندم

۵- ناهار خوردم ...کشدارترین ناهار خوردن عمرم

۶-فیلم دیدم

۷-کلی تلفن زدم

۸-وبلاگ گردی و اینترنت بازی کردم

۹- و گاهی هم نشتم و فقط فکر کردم

و بعد از هر سیگاری که امروز کشیدم با خودم قرار گذاشتم که دیگه درس خوندن رو شروع کنم ولی نه حوصلش بود و نه تمر کزش ...فقط و فقط اضطرابش و داشتم !که باز اینم غنیمته!


 

+ نوشته شده توسط شما "من" در شنبه 10 آذر1386 و ساعت 6:23 بعد از ظهر |
این روزا حال و روزم بهتره .کلاس های فرانسمو منظم میرم .درس های فرانسه مو نامنظم میخونم.

میرقصم ...موسیقی هایی که دوست دارمو گوش میدم...آشپزی میکنم و گاهی هم نمی کنم.

سیگار کمتر میکشم مشروب کمتر می خورم.

مشغول مونتاژ مستندی هستم که سال هاپیش گرفتم و همیشه ازشون بدم میومد و به نظرم کار

ضعیفی شده بود

 حالا هم نه اینکه کاره ویژه ای باشه ولی دوسش دارم چون دیگه درگیر بوجود آوردنش شدم ...

 

 منظم مدارکمو و ترجمه هامو وهمه ی کارهایی که برای پذیرش دانشگاه فرانسه باید انجام بدم

 رو پی گیری میکنم....از پارسال امید وارترم .

با وجودی که آقای سقکوزی همه ما رو به نوعی ترو ریست میدونه ودلیلی برای رفتن ما به کشورش

نمی بینه

 ...ولی من حتی امیدوارم که بجای یک شهرستان مثل لیون یا سنت اتین از یک دانشگاه سینمایی تو

پاریس پذیرش بگیرم....

اینجا کمتر می نویسم ولی هر روز صبح منظم تو دفتر شخصیم یادداشت می نویسم .چیزهای خیلی

روزمره ...چی کارا کردم چی کارا باید بکنم ...چیه که نگرانم میکنه یا چیه که خوشحالم کرده و از این جور

چیزا....تنها چیزی که نگرانم می کنه این رو زا اینه که نکنه چشمه ی خلا قیتم خشک شده که نوشتنم

نمی یاد البته قبلن هم گاه گداری میومد سراغم با هزار تا غلط و اشکال ...نمی دونم شایدم خلاقیت

نصفه نیمه ام فعلن مشغوله کاره مستندمه ...شایدم خشک شده ...اینقدر یه مدت ازش استفاده نکردم

گذاشته رفته...نمی دونم

به هر حال روز های معمولی... با آراش و گه گاهی اضطراب...سریع و تند و پر مشغله ای رو میگذرونم و

 فعلن انگار راضیم ...خودم هم باورم نمیشه!

+ نوشته شده توسط شما "من" در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 9:3 بعد از ظهر |
امشب بعد از مدت ها احساس شادی و آرامش خوبی دارم.

حکم دلارام علی متوقف شد.

انگار میشه امیدوار بود به گه گاهی شنیدن خبرهای خوب و احساس شادی از یک اتفاق مثبت...خدایا چقدر به این جور چیزها احتیاج دارم تا دوباره حست کنم ..دوست دارم باهات آشتی کنم ولی خیلی وقته گمت کردم ...بازم خودتو نشون بده ...منتظرم

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 5:31 بعد از ظهر |
چشم هایم

سیاهی را میبیند

دهانم

ظلمت را می گوید

دستهایم

به تیره گی اشاره میکند

پاهایم

به سوی پوچی میرود

 

 

آینه های خاکستری !

تصویرها ی سیاه!

 

 

روزی

 همه ی شمارا خواهم شکست

آن گاه

 بی دغدغه و اضطراب

در پوچی و سیاهی

 محو خواهم شد 

بقول وبلاگ نویس ها:پ.ن.

دوم آبان سالگرد وبلاگم بود که گذشت .همین الان اتفاقی دیدم .نوشته هامو که مرور میکنم میبینم که از اولش هم حالم خوب نبود! ...ولی خیلی امیدوار تر از الان بودم! تو این یک ساله چه بلایی سرم اومده !؟چون یادداشت های شخصیه مثل دفتر خاطرات می مونه و همه چی رو بهم یادآوری میکنه...

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در جمعه 11 آبان1386 و ساعت 1:30 قبل از ظهر |
میگه:

توبه هیچی راضی نیستی...

تو هیچ وقت راضی نمیشی...

باخودم فکر می کنم این یعنی همون حرف هایی که استادم بهم میگفت؟!

(میگفت :

تو ایده آلیست و کمال گرایی ...اینو از کارات میشه فهمید.)

یاشایدم مفهوم دیگه ای داره !

گاهی پیش اومده که از چیزی ...کاری ....اتفاقی ...راضی باشم و خوشحال .ولی واقعن راست میگه که من هیچ وقت از هیچ چیز رضایت ندارم؟!...نمی دونم شاید این جوری به نظر میام!

خیلی ذهنمو مشغول کرده ...

نمی دونم حالا خوبه که من سخت تر و دیر تر راضی میشم یا بده ؟!...نمی فهمم این انتقادشو !

شایدم این نقطه ضعف بزرگیه ...نمی دونم!!!

بالاخره ...این ...ویزگیه ؟!...کاراکتره؟! ....یا نقطه ضعف ؟!

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 3:26 قبل از ظهر |

این غم لعنتی رهایم نمی کند

و زندگی تک تک سلول های مغزم را

تحلیل برده است

ردیف کتاب ها پشت سرم است

موهای تنک ام رامی خارانم

و به دنبال کلمه می گردم....

 

                                        

                                    "   چارلز  بوکفسکی "

                                  ترجمه:  " پیمان خاکسار"

+ نوشته شده توسط شما "من" در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 7:56 بعد از ظهر |
چیزی برای نوشتن ندارم

همش آه و ناله و روز مره گی و افسردگی و ....خواب....خواب

دیروز صبح زود بیدار شدم که البته شبش باهمراهیه قرص های خواب عزیزم به زور و زحمت ساعت ۳ خوابده بودم...کلاس فرانسه مثل همیشه گذشت با این احساس که دریافت خوبی سر کلاس ندارم و همه چیز یادم رفته و مثل گذشته که سر کلاس همه چیزو یاد میگرفتم نیست...یه فیلم مستند دیدم ...آشپزی کردم و ناهارخوردم....کمی از راش های مستندم رو دیدم و یادداشت برداشتم...کمی از کتاب مستند سازی رو خوندم...قرص هامو طبق دستور دکترم ساعت ۸ شب خوردم که زود بخوابم ...آخرشب هم یه فیلم سبک و سرگرم کننده دیدم....روز بدی نبود ...معمولی و باجون کندن برای زندگی کردن ومثلن پویا بودن گذشت !

اما امروز صبح قرار بود ۷ صبح بیدار شم و درس بخونم هفته ی دیگه دو تا امتحان دارم...صبح با سردرد و چشم دردو گوش درد بیدار شدم....همه ی قرار های کاری و مالی و تحقیقی صبح و ظهر و بعداز ظهر م رو تعطیل کردم...تا ساعت ۶ بعداز ظهر خوابیدم!!!!!!!!!!

حالا بی تابم و اضطراب دارم برای همه ی برنامه های انجام نشدم و این خواب لعنتی حالم با قرص و دوا و درمون بهتره ...حال جسمیم ولی حال روحی ! بی تاب و مضطرب و سرگردونه ...

دوباره فردا چند تا قرار دارم...احتمالن تا صبح بیدارم شاید هم اصلن نخوابن چون خیال ندارم قرصای خوابم رو بخورم...

میبینی اشی جون چیزی برای نوشتن ندارم ...خستتون میکنم با این اراجیف احمقانه و کودکانه...!!!!!!!!!

تبدیل شدم به یک موجود تنبل ...افسرده ...نامنظم...بد قول ....مضطرب و بی قرار...

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |

فردا اولین روزه کلاسه فرانسمه بعداز سه ماه! ...همه چی یادم رفته ...

 

اعتماد به نفسم... شوقم...انگیزه ام... امیدم ...همه چیمو  از دست دادم ...

 

 

هر روز قرار میذارم دوباره وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی کنم...

 

هر روزقرار میذارم که راش های مستندم روببینم و برای مونتازش یادداشت بردارم...

 

هر روز قرار میذارم که کمی از تحقیقه مستنده جدیدمو انجام بدم...

 

هر روز قرار میذارم برم پیاده روی...اصلن کمی از این خونه ی لعنتی برم بیرون!

 

هر روز قرار میذارم برم دنباله کارهای عقب افتادم ...تر جمه های مدارکم ...دانشگاه و گرقتنه لیسانسم و...

 

هرروز قرار میذارم کمی فرانسه بخونم ..محضه یا د آوری

 

بجای همه ی این ها

 

هر شب تا صبح کتاب میخونم...از ترسه اینکه فکر نکنم و مضطرب نشم

 

هنوز یه کتابو تموم نکرده کتاب بعدی رو شروع میکنم....

 

روزی سه تا فیلم میبینم ...انگار مسابقست !....

 

هر صبح تا ظهر و حتی هر صبح تا عصر!!

 

به لطفه " هالو پریدول " و " کلونازپام " نازنین می خوابم .

 

وچقدر خوبه که همش خواب باشم ...کارهای زیادی دارم که

 

می تونم این جوری ازشون فرار کنم

 

و فکرای آزار دهنده و مضطرب کننده ای که تو خواب یه جوره جالب تری میاد سراغم!

 

آخ ...خواب نازنین عاشقتم ...تو از همه ی کتابها و فیلم های دنیاهم بهتری!

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در دوشنبه 9 مهر1386 و ساعت 11:41 بعد از ظهر |

شعری برای تولد چهل و سه سالگی ام

 

تمام شدن

در مقبره یک اتاق

بدون سیگار یا شراب...

با یک حباب لامپ

و یک شکم بر آمده

و مو های خاکستری

و شادی از داشتن یک اتاق

 

صبح

همه بیرون در حال پول درآوردنند

قاضی ها، نجارها، لوله کش ها، پزشک ها،

روزنامه پخش کن ها، پلیس ها، آرایش گر ها،

ماشین شورها، دندان پزشک ها، گل فروش ها،

خدمت کار ها، آشپز ها، راننده های تاکسی

 

و تو روی پهلوی چپت غلت می زنی

تا آفتاب به جای آزردن چشم هایت

به پشتت بتابد

.....................................................................................................................................................

 

 

 

به نظر می رسد دیگر نباید خانه ای ساخت

به نظر می رسد دیگر نباید ازدواج کرد

به نظر می رسد مردم دیگر نباید کار کنند

ودر اتاق های کوچک بدون پرده ی طبقه های دوم

زیر نور لامپ

فقط بنشینند

بسیار چیز هاست برای فراموش کردن

و بسیار کارهاست برای نکردن

و در دارو خانه ها و فروشگاه ها و بارها

آدم ها خسته اند، حال تکان خوردن ندارند

و من شب ها کنار خانه می نشینم

و داخلش را نگاه می کنم

خانه دوست ندارد که ساخته شود

از کنارش تپه های ارغوانی را می بینم

و اولین نور عصر گاهی را

سرد است

 

                                                  " بو کوفسکی "

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 1 مهر1386 و ساعت 1:34 قبل از ظهر |
جمعه 8 تير1386 ساعت: 22:42
چند نکته ی ساده :

1 . نویسندگی افشای خود است نه اخفای خود !

2. شاید هنوز معتبرترین جمله همانی باشد که داستایووسکی گفته است : ماچیزی را خلق نمی کنیم
 
مگر اینکه زندگی کرده باشیم...
 
 آیا این روزها زندگی می کنی؟
 

3. ترس از نوشتن ترس از قضاوت است... ترس از بیهودگی و رنج از ملال تکرار.... فراموش نکن که
 
 
 در ایران داستان هنوز همان داستان " اتاقی از آن خود" است...
 
 
                                                                                          نویسنده: لی...علی
+ نوشته شده توسط شما "من" در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 10:14 بعد از ظهر |

نشستم پای کامپیوتر و هی ازنوشتن در میرم ! چرا ؟!

 

خوب معلومه حالم خوب نیست ....  بعضی از دوستام و شوهرم و...

 

می خونن این اراجیفی که می نویسم ...

 

احساسه امنیت و آرامش ندارم برای نوشتن تواین صفحات مجازی!! ...

 

دلم می خواست همونطور گمنام می نوشتم ...مثله اون اوائلش...

 

 

 

خیلی چیزابرای نوشتن دارم ومیدونم که با نوشتنشون احساس بهتری خواهم داشت

 

ولی نمی نویسم!!می ترسم ؟! شاید !

 

طبق معمول از قضاوت و نقدو بررسی شخصیتم و  اینکه دوباره بفهمم

 

  چه آدمه " گه" و " خام " و "ساده " و "بچه " و..."فلان و بهمانی " هستم.

 

 

 

 

....و صادقانه بگم که اینقدربد حال و در گیر حال و هوای بد خودم هستم که حوصله ی

 

سر زدن به هیچ کدوم از شما هاروندارم ....

 

دوباره قایم شدم از مردم ...نه جواب تلفن  میدم...نه تلفن میزنم ...نه جایی میرم ...

 

حتا کلاس های محبوب فرانسم رو دوباره تعطیل کردم...

 

اصلن حاله خوشی ندارم ...دوباره از خودم و دیگران ترسیدم ...دوباره

 

پنهون شدم ...

 

"خدایا!!! ...منو نخور!...می ترسم !

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در چهارشنبه 6 تیر1386 و ساعت 1:27 قبل از ظهر |

دعوت به دوست داشتن و دوست داشته شدن

 

دعوت به پو یا یی و جستجو

 

دعوت به دو باره نگاه کردن به هر چیز و دز این نگاه زیبا یی ها را دیدن

 

دعوت به محترم شمردن و احیای ایین های فراموش شده

 

دعوت به دوری جستن از ارزش های کاذب

 

با ز گشت به معصومیتی که در دنیای " آدم بزرگ ها " جایی ندارد

 

(دنیای غرور...قدرت طلبی...پول پرستی ...فراموشی و بی خیالی...تملق گویی ...به خصوص روز مرگی )

 

و گذشت بچه ها نسبت به " آدم بزرگ ها " ( گمرا هان )

 

چشم ها کورند پس عشق  و دوست داشتن را باید با دل جستجو کنیم و عشق است که هر چیزی را از همتایش

 

متمایز می کند.و این عشق با اعمال ( نه با گفتار ) به همرا ه خود مسوو لیت و تعهد می آورد.و آن کسی که

 

جمیع این خصو صیات را دارد متعلق به دنیای دیگری است و در این شتاب روز مرگی تاب نمی آورد.

 

اما می توان

 

به حد خود جستجو کرد

 

عشق ورزید

 

نگاه کرد ....

 

و زندگی کرد.

 

این روزا دارم  "شازده کو چولو " رو به زبان فرانسه می خونم ...و دو باره یاده خیلی چیزا افتادم...دلم می خواست اینا رو راجع بهش بنویسم و شما هم بخونین.

                                                                           

 

                                                               "منی که دلم می خواد زندگی کنم !"

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در جمعه 18 خرداد1386 و ساعت 9:22 بعد از ظهر |
هر روز این شعر رو هر چند بار که ببینم میخونم ...نمی دونم ؟!تو بگو اشتباه میکنم ...یا نه ؟!

به آرامی آغاز به مردن می کنی  

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخواهی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمره گی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت و احسا سات سر کش

و چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند

و ضربان قلبت را تند تر می کنند

دوری کنی ...

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...

آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویا ها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی ...

 

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری بکن

نگذار که با آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن

 

                              " پابلو نرودا "

 

 

 

از و قتی میدونم می خونی دیگه نمی تونم بنویسم !!!!!....چه بلایی سرم اومده ؟! نمی دونم؟!

 

.....میگه اینقدر اسم نذار رو خودت !!!! اوکی ...باشه ...

من آدمه خیلی نر مالیم ...حالا خوبه ؟!!!...دیگه اسمه بدی نیست ؟!...نه.... ؟!!!

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط شما "من" در دوشنبه 14 خرداد1386 و ساعت 4:7 قبل از ظهر |

نمیگه : عزیزم به جسمت آسیب می زنی !

 

-         اه ...دیگه شورشو در اوردی ...چقدر مشروب! ...چقدر سیگار!

 

نمیگه : عزیزم اینقدر رو حتو آزار نده !

 

-         دیگه گندشو در اوردی ...کی میخوای بزرگ بشی ؟!...کی میخوای بفهمی؟!

 

اینجا ایرا نه ما هم ملت بد بختی هستیم...چیو می خوای ثابت کنی؟!....

 

دورانه دانشجو ییت بست نبود؟!

 

نمیگه : عزیزم خسته ای ...رو حت خسته است...

 

جسمت خسته است ....کمی استراحت کن.

 

-         وای ...وای ...کلا فم کردی...خجالت نمی کشی؟!نشستی تو خونه و میگی نمیرم سر کار!

 

معلومه که کارمون مز خرفه ...آره با با جون ...کا ره هنری نیست...

 

ولی آخرش که چی؟!...مگه تو میتو نی چیزی رو عوض کنی ؟!

 

نمیگه : عزیزم تغییر خوبه! دو با ره زنده ات میکنه!هر کاری رو که

 

فکر میکنی بهت احسا سه آر تیست بودن رو بده رو تجربه کن !

 

-         خسته شدم ...خسته شدم از این تلاطم های تو...

 

من تو این سن و سال دیگه دنباله ثباتم تو هنوز دنباله تغییری !

 

خستم کردی با این ما جرا جو یی هات. یه روز طراحی صحنه!

 

یه روز نمایشگاه !یه روز می خوام فیلم بسازم!

 

 یه روز می خوام بنویسم !...خستم کردی ... 35 سالته...فکر کن ببین چی کاره ای ؟!

 

می تونی بگی چی کاره ای ؟!...

 

  حا لا تازه خانوم می خواد بره فرانسه!"  تجر به های تا زه بکنم "....دهنت سرویس میشه

 

بی چاره مگه به این آسو نیه!!...اصلن به فکره خونه زندگیت نیستی...

 

کی می خوای بزرگ بشی ؟!

 

کی می خوای عاقل بشی؟!

 

نمیگم : دیگه حر فا تو نمی شنوم!

 

نمیگم : دیگه کاره خودمو می کنم

 

...همون طوری که دوست دارم زندگی می کنم.

 

 

" خودت خواستی!دیگه راجع به فکرام ...حس هام ...آرزو هام ...

 

هدف هام ...با هات صحبت نمی کنم!

 

انگار این جوری راحت تریم !...آره راحت تریم ...

 

ولی ...ولی واقعن من چی کاره ام ؟!این یکی رو راست میگی!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در دوشنبه 7 خرداد1386 و ساعت 2:48 قبل از ظهر |

سلام من اومدم واز محبت همتون ...احساس میکنم بال در آوردم و تو آسمونام.

 

این روزا که کامپیوتر نداشتم انگار یه چیزی رو گم کرده بودم...ولی خوب تر ک اعتیاد به نوشتنم به خصوص وقتی که یه چیزی... یه غصه ایی...یه فکری ...بد جوری داره خفم میکنه کاره آسونی نبود پس می نوشتم و می نوشتم ولی بدون شماها یه چیزی کم بود ...

کسی رو نداشتم که براش بخونم ..

.کسی رو نداشتم که بهم انرژی بده(البته این یکی رو داشتم این روزا! ...فقط نمی دونم چرا براش نمی خوندم !!!هنوزم دوستای خوبی دارم .)

+ نوشته شده توسط شما "من" در دوشنبه 7 خرداد1386 و ساعت 2:44 قبل از ظهر |

هرشب عرق…هرشب تاصبح بیداری

 

ّهر شب بی خبری ...هر شب شادی و آرامشه زورکی

 

دخترچته؟!

 

"حالم خوب نیست …ازخودم …خوده واقعیم میترسم !"

 

انگار تازه کشف کردم عجب آدمه بی خودیم ...یه "گهه "

 

واقعی که تا حالا فکر می کرد " آرتیسته  "

 

واقعن مسخره است ...احمقانست !!!!

 

………………………………………….

 

میگم: "چرا اینقدر کار می کنی؟!"

 

میگه : " برای فراموشی! …یکی همش کار می کنه

 

یکی همش می نوشه!"

 

میگم :"چیومی خوای فرا موش کنی ؟!"

 

سکوت می کنه!

 

میگم : "اصلن ولش کن …هممون یه چیزایی برای  فراموشی

 

برای فرار داریم …می ترسیم؟!…یا راهمونو گم کردیم ؟!

 

……………………………………

 

راستی چرا اینقدر زندگی پیچیده و سخته که هر کدوممون

 

دنباله یه راهی هستیم برای فراموش کردنه پیچیدگی های خودمون

 

و زندگی هامون …

 

چرا نمی تونیم مثل خیلی از آدما …مثل بچگی هامون ….

 

زندگی رو ساده تر  و راحت تر ببینیم؟!

 

یواش یواش دارم می ترسم از اینجا هم...فکر می کنم اینقدر بی فکر و راحت نباید بنویسم...آخه خیلی ها خوششون نمیاد...نمی دونم ...فعلن این رو زا هیچی نمی دونم...

 

دوباره هر چی دلم میخواست نوشتم. فکر میکنم بهتره بعد از این همه رو اول

 

رو کاغذ بنویسم …بعد هر چی که فکر کردم خوندنیه روی وبم بذارم

 

فعلن تا نمی دونم کی؟ کا مپیوترم میره تعمیر ...اونم مثل من اوراق شده....

 

دلم واسه ی این محیطه مجازیه دوست داشتنی و همتون تنگ میشه...

+ نوشته شده توسط شما "من" در سه شنبه 1 خرداد1386 و ساعت 6:23 قبل از ظهر |

این یه شعر کودکانست ماله خیلی وقت پیش دوسش داشتم دوباره ...امروز برای من عجیب ترین روزه زندگیم بود...آرامش ...شادی...ترس... اضطراب...دلهره...  و هزار تا علا مت سووال!!!

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

 آسمان و دریا را طو فانی ندید!

 

ابرهای سیاه دیگر نکشید!

 

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

کوه ها را تنها ندید!

 

خو رشید را خندان تر کشید !

 

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

حوض ها را خالی ندید!

 

پر واز ما هی ها را کشید!

 

 

 

می شود

 

ساده بود و ساده دید!

 

 

 

تا اخر دنیا دوید!

 

 

 

از روی دیوارها پرید!

 

 

 

همه ی روءیا ها را دید!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شما "من" در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 و ساعت 6:58 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM